top of page

یهودستیزی، سوسیالیسمِ ابلهان

  • Writer: Mehdi Farhangian
    Mehdi Farhangian
  • Dec 23
  • 3 min read
ree


حادثهٔ تروریستی در استرالیا بار دیگر مسئلهٔ یهودستیزی و سامی‌ستیزی را به مرکز توجه آورد و این پرسش را دوباره مطرح کرد: آیا ممکن است ما به‌طور پنهان یهودستیز باشیم، بی‌آنکه خود از آن آگاه باشیم؟


پس از جنگ جهانی دوم و فاجعهٔ آشویتس، بسیاری این سؤال را مطرح کردند که: چرا یهودیان؟ منشأ این نفرت از کجا می‌آید؟ در میان کسانی که کوشیدند پاسخی نظری به این پرسش بدهند، ژان‌پل سارتر جایگاه ویژه‌ای دارد. او در جمع‌بندی پژوهش‌های خود استدلال می‌کند که ایده‌های یهودستیزانه «باور» به معنای دقیق کلمه نیستند، بلکه نوعی وسواس فکری‌اند.


سارتر می‌گوید زندگی انسانی مستلزم رشد، تغییر، و امکانِ نادرست‌بودن ایده‌ها در پرتو استدلال است. یهودستیز، که از این عدم‌قطعیت می‌ترسد، آگاهانه عقلانیت را کنار می‌گذارد. او زندگی‌ای را برمی‌گزیند که در آن فقط همان چیزهایی را «می‌یابد» که از پیش یافته است و فقط همان کسی باقی می‌ماند که «از قبل بوده است».


این وضعیت بی‌شباهت به دوران معاصر نیست؛ دورانی که دولت‌های راست‌گرا یکی پس از دیگری، بر پایهٔ وسواس فکری عمومی نسبت به مهاجران، به قدرت می‌رسند. این دولت‌ها مردم را قانع می‌کنند که فقر، بیکاری و ناامنی‌شان نتیجهٔ حضور مهاجران است. این الگو تفاوت چندانی با ایده‌های یهودستیزانهٔ قرون گذشته در اروپا ندارد: هرگاه بحرانی اقتصادی پدید می‌آمد، این باور رواج می‌یافت که «تقصیر یهودیان است». از آن‌جا که بخشی از یهودیان، به‌دلیل محدودیت‌های تاریخیِ شغلی، در وام‌دهی و امور مالی فعال بودند و به ثروت دست یافته بودند، جا افتادن این باور ساده‌تر می‌شد.


نمونه‌ای تاریخی که به فهم این بحث کمک می‌کند، ماجرای آلفرد درفیوس در فرانسه است.


آلفرد درفیوس، افسر یهودیِ ارتش فرانسه، در سال ۱۸۹۴ به اتهام جاسوسی برای آلمان محکوم شد؛ اتهامی که بعدها روشن شد بر پایهٔ اسناد جعلی، تعصب نهادینه و یهودستیزی عمیق در ساختار ارتش و دولت فرانسه بنا شده بود. این ماجرا بستری شد برای ظهور روشنفکرانی چون امیل زولا و، هم‌زمان، رشد جریان‌های اقتدارگرا، ملی‌گرا و یهودستیز؛ شکافی که آثار آن تا دهه‌ها بعد باقی ماند.


فرانسه به‌طور آشکار میان «دریفوسی‌ها» (حامیان بی‌گناهی درفیوس) و «ضددریفوسی‌ها» دوپاره شد. این شکاف بارها به شورش‌های گستردهٔ یهودستیزانه و خونریزی در شهرهای مختلف انجامید؛ شورش‌هایی که توسط «گروه‌های ضربت یهودستیز» سازمان‌دهی می‌شد و در بسیاری موارد با چشم‌پوشی یا حتی همدستی پلیس همراه بود.


جنبش ضددریفوسی عملاً به‌عنوان پیش‌درآمدی بر فاشیسم مدرن عمل کرد. این گروه‌ها از یهودستیزی به‌عنوان ابزاری برای بسیج افکار عمومی علیه «روشنفکران» و «خائنان»ی استفاده می‌کردند که به‌زعم آنان ارادهٔ مردم فرانسه را تضعیف می‌کردند.


در این ماجرا، اگرچه بسیاری از نیروهای چپ در جبههٔ مخالفت با ضددریفوسی‌ها قرار داشتند، اما برخی دیگر ماجرا را از زاویهٔ دید خود تفسیر می‌کردند و بر این باور بودند که یهودیان با طبقهٔ حاکم و مرفه هم‌دست‌اند. بعدها در میان چپ‌ها این عبارت مشهور شد که:


«یهودستیزی، سوسیالیسمِ ابلهان است.»


این مقدمه را آوردم تا هشدار بدهم که یهودستیزی می‌تواند در اشکال پنهان، حتی در میان بخشی از چپ، بازتولید شود. خشونت علیه یک گروه یا یک قوم، تحت هیچ شرایطی قابل توجیه نیست؛ و از آن بدتر، مقصر جلوه دادن مستقیم یا غیرمستقیم گروهِ قربانی است. حتی کارل مارکس نیز در مقالهٔ «مسئلهٔ یهود» دچار چنین لغزشی شد و با آن‌که خود یهودی بود، از کلیشهٔ «یهودیِ پول‌پرست» استفاده کرد.


ویرجینیا ولف می‌گوید همواره از زنان انتظار می‌رود که جهان را از زاویهٔ دید مردان ببینند. هرگاه مشکلی پیش می‌آید، به زنان گفته می‌شود که چون مرد را درست نفهمیده‌اند، مسئله را از دید مرد ندیده‌اند. ولف استدلال می‌کند که این الزام به دیدن جهان از نگاه مردانه، شکلی از خشونت ساختاری علیه زنان است.


امروز نیز بسیاری در جهان احساس می‌کنند که این‌که همواره باید وقایع را از دید دولت اسرائیل دید (حتی زمانی که بمب بر سرشان فرود می‌آید) نوعی خشونت ساختاری است. این وضعیت گاه واکنش‌هایی برمی‌انگیزد که در آن‌ها خشونت علیه یهودیان نادیده گرفته می‌شود.


این نوشته تلاشی است برای هشدار دادن به خودمان: این‌که ما نیز ممکن است گاه نتوانیم اسرائیل را از یهودیت تفکیک کنیم و ناخواسته دچار یهودستیزی پنهان شویم.

 
 
 

Comments


Get in touch

bottom of page