کوپر
- Mehdi Farhangian
- 21 hours ago
- 5 min read

کوپر سگ ولگردی بود که روی سنگفرش داغ پیادهرو لم داده بود. جثهاش کوچک بود؛ موهای تنش سفید و قهوهای، چرکمرده و ژولیده. پاهای لاغرش را کش داده و به پهلو افتاده بود، طوری که انگار دیگر رمقی برای جمعکردن خودش نداشت. تمام روز را در کوچهها و خیابانها پرسه زده بود، سر سطلهای زباله ایستاده بود، بوی غذا را دنبال کرده بود، اما چیزی نصیبش نشده بود. گرسنگی آرامآرام از درد به بیحسی رسیده بود. دیگر امیدی به پیدا کردن غذا نداشت. با خودشفکر کرده بود بهتر است بخوابد؛ شاید فردا صبح، با کمی انرژی تازه، دوباره جستوجو را از سر بگیرد. چشمهایش را بست و به خواب رفت.
در خواب، مسعود را دید؛ صاحب قبلیاش. زمانی نهچندان دور، زندگی اینقدر فلاکتبار نبود. روزهای بسیار خوشی را با مسعود گذرانده بود. آن روزها کوپر سگ یک کارگاه مکانیکی بود. همهی اهل محل او را میشناختند، اسمش را صدا میزدند. وقتی صدایش میکردند، دمش را با شوق تکان میداد و آنها دست محبت روی سرش میکشیدند. مسعود گوشهای از مکانیکی برایش جای خواب درست کرده بود؛ چند تکه مقوا، یک پتو، و بوی آشنای روغن و آهن. اغلب همانجا میماند. با اینکه اجازه داشت از مکانیکی بیرون برود، خیلی کم پیش میآمد که دلش بخواهد جایی دیگر باشد. دنیایش همان چند متر بود.
بین اسباببازیهایش، یک اردک قهوهای داشت که از همه بیشتر دوستش داشت. هر شب، اردک را بغل میکرد و با آن میخوابید. آن روزی که اردک را به دندان گرفت و هرچه فشار داد، صدایی از آن درنیامد، چقدر غصه خورده بود. انگار چیزی برای همیشه خاموش شده باشد.
بعد از مدتی، مسعود با دختری به نام پریسا نامزد کرد. پریسا گاهی به مکانیکی سر میزد. کوپر میدانست که او مهمان ویژهای است. هر بار با اشتیاق جلو میرفت، دمش را تکان میداد و میخواست سلام کند. اما پریسا از او خوشش نمیآمد. وقتی کوپر نزدیک میشد، خودش را پشت مسعود قایم میکرد، صورتش را جمع میکرد و فاصله میگرفت.
روزهای خوش مکانیکی دوام زیادی نداشت. خرداد ۱۴۰۴ بود که جنگ دوازدهروزهی ایران و اسرائیل شروع شد. صداها، خبرها همهچیز عوض شد. مسعود و پریسا تصمیم گرفتند برای فرار از جنگ به شمال بروند. اما پریسا قبول نکرد که کوپر را هم با خودشان ببرند. روز رفتن، مسعود درِ مکانیکی را بست، یک استخوان پر از گوشت جلوی کوپر گذاشت و گفت:برو دنبال زندگیت. راهت رو خودت پیدا میکنی.
کوپر نفهمید مسعود چه میگوید، اما دید که اشکی از گونهاش پایین آمد. همانجا ایستاده بود و فکر میکرد شاید این هم یکی از بازیهای همیشگی باشد. با دقت و نگرانی به مسعود نگاه میکرد؛ منتظر بود حرف دیگری بزند، برگردد، صدایش کند. اما مسعود سوار ماشین شد، در را بست و رفت.
کوپر شروع به دویدن کرد. به دنبال ماشین افتاد. هرچه تندتر میدوید، ماشین دورتر میشد. گرمای هوا و آفتاب سوزان جانش را میگرفت. دهانش از تشنگی خشک شده بود، اما نفسنفسزنان ادامه میداد. وسط خیابان میدوید که ناگهان یک موتورسیکلت از روی پایش رد شد. از شدت درد جیغ کوتاهی کشید و روی زمین افتاد. اما بلافاصله خودش را جمع کرد و بلند شد. لنگلنگان ایستاد و به ماشینی نگاه کرد که دیگر خیلی دور شده بود. دیگر توان راه رفتن نداشت. همانجا ایستاد و فقط نگاه کرد؛ تا وقتی ماشین در گرمای جاده گم شد.
کوپر دوباره به مکانیکی برگشت و جلوی درِ بستهی آن دراز کشید. همان موقع پرویز، صاحب مکانیکیِ کناری، از مغازهاش بیرون آمد. چوبی در دست داشت. بیمقدمه جلو آمد، با چوب به پای لنگ کوپر زد و داد زد: «گم شو! برو از اینجا!»
کوپر با تعجب به پرویز نگاه میکرد. در نگاهش ناباوری بود. اول فکر کرد شوخی است، یا شاید سوءتفاهمی پیش آمده. اما پرویز دوباره چوب را بالا برد و ضربهی دیگری زد. این بار محکمتر.
کوپر هنوز هم با تعجب نگاه میکرد؛ تعجب از اینکه چرا باید محبت را از هم دریغ کنیم. مگر این دنیا غیر از محبت کردن، ارزش دیگری هم دارد؟ آرام از آنجا دور شد. پا میکشید و بدنش درد میکرد. تا شب خودش را به یک پارک رساند و همانجا از خستگی افتاد. دراز کشید و بازی بچهها را تماشا کرد. از دور بوی خوش خوراکیهایی که در دست مردم بود به مشامش میرسید و برای لحظهای سرمستش میکرد. شب را همانجا گذراند؛ زیر آسمان، میان صداها و نورها.
فردای آن روز با خودش گفت شاید پرویز از چیزی دلخور بوده. شاید امروز اگر برود، دمش را تکان بدهد، خوشوبشی کند، همهچیز درست شود. شاید بتواند همانجا بماند تا مسعود برگردد. وقتی رسید و پرویز را دید، انگار دوست قدیمیاش را دیده باشد، با شوق به سمتش رفت. اما پرویز دوباره چوب را برداشت و ضربهای دیگر به کوپر زد.
آنجا بود که کوپر فهمید دیگر قرار نیست آنجا باشد.
راه افتاد. رفت و رفت. شب که شد، از شهر دور شده بود. به کوچهباغی رسید که جوی آبی در آن روان بود. سکوت آنجا را دوست داشت. صداها کمتر بودند و چیز کمتری برای ترسیدن وجود داشت. از همه بهتر این بود که هر وقت در آن گرما تشنه میشد، میتوانست از آب جوی بنوشد.
یک کبوتر لنگ توجهش را جلب کرد. پای کبوتر هم مثل پای خودش لنگ بود و برای خوردن آب به جوی میآمد. پیرمردی هم در باغ مجاور، با صدای خوش آواز میخواند و آن کوچهباغ را دلنشینتر میکرد. کوپر میدید که کبوتر بالای دیوار کوچهباغ، روی دو تخم خوابیده است؛ با امید به بهدنیا آمدن جوجههایش. آن کبوتر او را یاد اردک اسباببازیاش میانداخت. دلش میخواست با او بازی کند.
اما آن آرامش دوام چندانی نداشت. آن شب، صدای انفجار یک بمب و بعد پرواز هواپیماها و هلیکوپترها، کوپر را بهشدت ترساند. بدنش لرزید و تا صبح بیدار ماند.
روزها و هفتههای بعد به همان منوال گذشت. اوضاع تغییر نمیکرد. پای لنگ و تنهایی او و کبوتر ادامه داشت. بعد از مدتی انگار کبوتر فهمیده بود که تخمها قرار نیست جوجه شوند. بیقرار شد. چند روزی اینطرف و آنطرف میرفت و بعد، انگار سرنوشتش را پذیرفته باشد، رفت و دیگر برنگشت.
یکی از روزهای گرم، کوپر دید درِ مسجدی باز است. برای اینکه کمی استراحت کند، وارد مسجد شد. اما آخوند مسجد و چند نفر دیگر به او حمله کردند. با مشت و لگد زدندش؛ تا جایی که میتوانستند. انگار کتک زدن حیوانی که مذهبشان نفرینش کرده بود، برایشان ثواب داشت. کوپر با بدن زخمی و ترسیده از آنجا گریخت.
دیماه شده بود. بهار اسم نوهی همان پیرمرد آوازخوان بود. کوپر هرگز پیرمرد را ندیده بود، اما صدایش را دوست داشت. گاهی گفتوگویش با بهار را هم میشنید. بهار نوجوانی پرانرژی و پرشور بود. اولین بار که کوپر را دید، مهرش به دلش نشست. دست محبت روی سرش کشید. کوپر بهار را به اندازهی مسعود دوست داشت. بهار هم هر چند وقت یکبار باقیماندهی غذای سفرهشان را برایش به کوچه میآورد. کمکم بهار همهی زندگی کوپر شد. دوباره کسی را پیدا کرده بود که به او محبت کند؛ کسی که حاضر بود برایش بماند. کوپر هم حاضر بود جانش را برایش بدهد.
همان روزها بود که کوپر دید مردم محل به خیابانها آمدند. شعار میدادند و دور آتش میرقصیدند. بهار هم میان آنها بود؛ از همه سرزندهتر و پرشورتر. ناگهان مأموری به جمعیت نزدیک شد و فریاد زد: «متفرق شوید!» اما شعارها بلندتر شد. مأمور شروع به شلیک کرد. خیلیها فرار کردند. اما بهار و چند نفر دیگر همانجا ماندند.
گلولهای شلیک شد و به پای بهار خورد. بهار روی زمین افتاد. مأمور او را از روی زمین میکشید تا ببرد. کوپر وحشتزده بود. دیدن رنج کشیدن دوست عزیزش برایش غیرقابل تحمل بود. با تمام توان دوید و به مأمور پرید. دندانهایش را در پاچهی مأمور فرو کرد. هرچه داشت، به کار گرفت تا بهار را نجات دهد. چشمهایش از همیشه مصممتر شده بود.
مأمور با خونسردی به سر کوپر شلیک کرد.
کوپر روی زمین افتاد و مرد؛ طوری که انگار آرام خوابیده است. بهار فریاد میزد: «کوپر… کوپر… جانِ مادر…» و مأمور، بهار را کشانکشان با خود میبرد.



Comments