دریایی
- Mehdi Farhangian
- 11 minutes ago
- 6 min read

فرامرز را حدود یک سالی میشناختم. در آمستردام دانشجوی دکترای اقتصاد بود و همزمان روی مقالهای کار میکرد که استاد راهنمای من در دانشگاه اصفهان هم در آن مشارکت داشت. آشنایی ما از همانجا شروع شد؛ از چند ایمیل رسمی درباره مقاله، بعد پیامهای طولانیتر، و در نهایت رابطهای که از راه دور بود.
آن صبحی که گفت برای دیدنم به ایران میآید، حرفش شبیه خواب بود. گوشی را که قطع کردم، هنوز باورم نمیشد. یک ساعت بعد دوباره به او زنگ زدم و ازش خواستم حرفش را تکرار کند؛ میخواستم مطمئن شوم خواب ندیدهام یا چیزی را اشتباه نفهمیدهام.
پدر و مادرم اهل افغانستان بودند. از بچگی به ایران آمده بودیم و من بزرگشدن در ایران را با تجربه تحقیر و ناامنی شناختم. هنوز هم یادم هست که بعضی وقتها در فروشگاهها بهخاطر افغان بودنم به من مواد غذایی نمیفروختند یا طوری نگاهم میکردند که انگار مزاحم هستم. ما، من و مادرم و برادرم و دو خواهرم، در حاشیه یکی از شهرهای اطراف اصفهان، در مبارکه زندگی میکردیم.
مادرم گدا نبود. بیشتر درآمدش از خیاطی میآمد؛ لباسهایی که برای همسایهها و آشنایان میدوخت. اما پول خیاطی برای سیر کردن پنج نفر کافی نبود. بعضی شبها، وقتی کار نبود یا پول نمیرسید، جلوی نانواییها میایستاد و گدایی نان میکرد تا حداقل برای شام نان داشته باشیم. پدرم پنج سال پیش مرده بود. کارگر ساختمان بود و یک روز که مشغول کار بود، ساختمان ریزش کرده بود و او زیر آوار جان داده بود.
وقتی دانشگاه قبول شدم، همزمان با درسخواندن، در یک سالن ناخنکاری کار میکردم تا مادرم دیگر مجبور نباشد گدایی کند. آنجا هم افغان بودنم همیشه مسئله بود. بعضی مشتریها وقتی میفهمیدند من کارشان را انجام میدهم، اخم میکردند یا سرد برخورد میکردند. یک بار شنیدم یکی از مشتریها به صاحبکارم، افسانه، گفت:این دختره آرزو رو از کجا پیدا کردی؟ خیلیها بهخاطر این دیگه نمیان. کلاس کارت رو پایین نیار. افسانه اما زن بدی نبود. من را اخراج نکرد و چیزی هم نگفت. شاید هم واقعیت این بود که از اینکه با دستمزدی کمتر، کار بیشتری از من میکشید، راضی بود.
روزی که فرامرز رسید، بهانهای آوردم و به فرودگاه نرفتم. گفتم کلاس دارم، دقیق یادم نیست چه گفتم؛ فقط میدانستم توانش را ندارم که در بین نگاههای اطرافیانش به استقبالش بروم. گفت اگر بروم، جلوی خانواده و دوستانش خجالتزده میشود.
فردای آن روز در دانشگاه دیدمش. هنوز هم فکر میکنم شادترین لحظه زندگیام همان چند دقیقه اول بود. از دور که آمد لبخند میزد و مدام میخندید. وسط محوطه دانشگاه، بیتفاوت به نگاه بقیه دانشجوها حراست، همدیگر را در آغوش گرفتیم. نمیدانم چند دقیقه طول کشید یا چند ساعت؛ زمان کش آمده بود و همهچیز اطراف محو شده بود.
بعد از آن برای قهوه به کافهای نزدیک دانشگاه رفتیم. ساعتها حرف میزد؛ با صدایی بلند، پرانرژی، و بیوقفه. من بیشتر تماشایش میکردم تا گوش بدهم. به دستهایش وقتی حرف میزد نگاه میکردم، به خندههای بلندش، به شیوهای که بیهراس فضا را مال خودش میکرد. از آمستردام میگفت، از دانشگاه، از پروژهای که روی آن کار میکرد و آیندهای که هنوز شکل نگرفته بود اما با اطمینان از آن حرف میزد.
من اما دلم میخواست بحث را عوض کنم. میخواستم مطمئن شوم که در خواب نیستم و این دیدار قرار است به چیزی واقعی ختم شود. یکباره، پرسیدم: «فرامرز، تو مشکلی نداری که من افغانم؟» مکث نکرد. گفت: «نه. چه مشکلی باید داشته باشم؟» بعد گفت بهعنوان مهاجر تبعیض را از نزدیک لمس کرده. گفت فهمیده تبعیض نژادی چه دردی دارد؛ اینکه وارد جایی شوی و بدون اینکه حرفی بزنی، فقط بهخاطر پوست و خونت فرض را بر این بگیرند که کمتر از بقیه میفهمی. گفت این درد برای من باید عمیقتر باشد، چون او با هلندیها تاریخ مشترکی ندارد، اما من و خانوادهام به کشوری پناه آوردهایم که با آن تاریخ مشترک داشتهایم؛ به ملتی همزمان و همریشه.
گفتم: «تو نمیدانی ما از آن چیزی که فکر میکنی فقیرتریم.» بعد گفتم بهتر است همان روز بیاید خانهمان و وضعیت زندگی ما را ببیند. گفت که وضعیت خودش هم خوب نیست و یتیم بزرگ شده. گفتم تعریف فقر و بیپولی برای هر کسی فرق میکند. گفتم بیا خودت ببین تا بفهمی. اول تعارف کرد و گفت مزاحم نمیشود، اما من اصرار کردم بیاید.
میخواستم بیاید تا همهچیز زودتر تمام شود. فکر میکردم این رابطه، هر چقدر هم خوب، بالاخره قرار است جایی بشکند؛ پس بهتر است زودتر بشکند تا من کمتر آسیب ببینم. شاید هم میخواستم تمام شود چون میترسیدم لیاقتش را نداشته باشم. قلب بزرگی داشت و من میترسیدم این قلب آنقدر بزرگ باشد که من هیچوقت نتوانم جایی در آن پیدا کنم.
بالاخره تصمیم گرفتیم با ماشین فرامرز به مبارکه برویم تا مادرم و خواهرها و برادرهایم را ببیند. گفت ؛بریم که من همیشه عاشق سفرم.» من هم این شعر را زیر لب می خواندم:
عاشقم مثل مسافر عاشقم
عاشق رسیدن به انتها
عاشق بوی غریبانهی کوچ
تو سپیدهی غریب جادهها
من پُر از وسوسههای رفتنم
رفتن و رسیدن و تازه شدن
توی یک سپیدهی طوسی سرد
مسخ یک عشق پُرآوازه شدن
فرامرز نگاهم کرد و گفت: «راستی میدونی شاعر این شعر، ایرج جنتی عطایی، آلزایمر گرفته؟» گفتم: «آره. چقدر حیف.» بعد گفتم ایرج شبیه درختی است که از بچگی زیرش نشستهایم، از سایهاش و از میوهاش استفاده کردهایم، و حالا خودش دیگر ما را به یاد نمیآورد. گفتم: «این چه جهانیه؟ چرا جهانی که اجازه میده درختهاش دیگه خاطرهای از خودش نداشته باشن؟»
وقتی به خانه رسیدیم، مادرم با روی باز از فرامرز استقبال کرد. از همان لحظه اول خوشحالی در صورتش پیدا بود. برادرم و دو خواهرم هم ذوقزده بودند. فرامرز خوشتیپ بود، مودب، آرام حرف میزد و با دقت به حرفهایشان گوش میداد. من مدام با افتخار میگفتم فرامرز از هلند آمده و همه میخندیدند.
با اینحال، ته دلم آرام نبود. نگران بودم ظاهر فقیرانه خانهمان، دیوارهای کهنه، وسایل قدیمی و فضای تنگ، فرامرز را دلگیر کند؛ نگران بودم چیزی در نگاهش عوض شود. در همین فکرها بودم که ناگهان حس کردم چشمهایم سیاهی میرود و درد تیزی در سرم پیچید. از جا بلند شدم که بروم آب بخورم، اما سیاهی جلو چشمم بیشتر شد. صدای فرامرز را میشنیدم که با نگرانی صدا میزد: «آرزو… آرزو… چی شد؟» سرم گیج رفت و تعادلم را از دست دادم و به زمین افتادم.
در خواب، خیلی واضح یک روز قدیمی را میدیدم. روزی که پدرم برای برادرم سعید دوچرخه خریده بود. ما دخترها اجازه نداشتیم سوار دوچرخه شویم، اما از اینکه سعید به آرزویش رسیده بود، واقعاً خوشحال بودیم. من و دو خواهرم پشت سرش راه میرفتیم، وقتی رکاب میزد دست میزدیم و میخندیدیم. آن تصویر، خوشترین خاطرهای بود که پیش از دیدن فرامرز در ذهنم داشتم.
وقتی به هوش آمدم، دیدم کف خیابان افتادهام. گیج بودم و تعجب کرده بودم که چرا آنجا هستم. چیزی به یاد نمیآوردم جز اسم فرامرز و همان خاطره دوچرخه دوران کودکی. دستم را که روی صورتم کشیدم، دیدم صورتم پر از خون است. مردم دورم جمع شده بودند و مدام میپرسیدند اسمم چیست. سعی میکردم جواب بدهم، اما اسمم یادم نمیآمد.
****************************************************************************************
برای مراسم ختم آرزو به فرودگاه رسیدم. چند روزِ پشت سر هم گریه کرده بودم؛ آنقدر که دیگر اشکی نمانده بود. قبل از سوار شدن به هواپیما، صورتم خشک بود و چشمهایم میسوخت. فکر میکردم اشکها تمام شدهاند. اما وقتی به فرودگاه اصفهان رسیدم، انگار همهچیز از نو شروع شد و دوباره غرق گریه شدم.
عمهام، همان که بعد از فوت پدر و مادرم از بچگی بزرگم کرده بود، از دور صدا زد: «فرامرز.» جلو رفتم و در آغوشش گرفتم. همانجا، وسط سالن فرودگاه، چند دقیقه دیگر گریه کردم.
با تاکسی به سمت مراسم ختم رفتیم. اصفهان هنوز بوی مرگ میداد. در بعضی پیادهروها و گوشه خیابانها، رد خون هنوز پاک نشده بود. عمهام در مسیر آرام پرسید: «چی شده؟ آرزو کیه؟»
گفتم قرار بود با آرزو ازدواج کنم. گفتم مدتی بود از طریق اینترنت با هم در ارتباط بودیم. از من خواسته بود با واتساپ با خانوادهاش آشنا شوم. همان شب، شب اعتراضات بود. داشتیم صحبت میکردیم که ناگهان اینترنت قطع شد. بعد از آن، یک هفته هیچ خبری از او نداشتم. هر شبش به اندازه یک سال طول میکشید. کاری جز زل زدن به گوشی از دستم برنمیآمد.
یادم هست یک بار در اینستاگرام یک لایک از طرفش دیدم. دلم لرزید. از خوشحالی نزدیک بود فریاد بزنم. بعد متوجه شدم آن لایک مربوط به یک هفته قبل است. چند روز بعد، در لینکداین پستی از او دیدم که نوشته بود دنبال کار میگردد. اول خیلی خوشحال شدم، بعد تاریخ پست را دیدم و فهمیدم آن هم مربوط به بیش از یک هفته پیش است.
بالاخره بعد از یک هفته توانستم با استاد دانشگاه اصفهان تماس بگیرم. او گفت آرزو در تظاهرات تیر خورده و فوت کرده است. گفت وقتی مردم پیدایش کرده بودند، چیزی به خاطر نمیآورد. در لحظههای آخر، حرفهای نامربوط میزده. حتی اسم خودش را هم به یاد نمیآورده. استاد گفت یک بار چیز نامفهومی درباره دوچرخه گفته و بعد فقط مدام تکرار کرده: «فرامرز… فرامرز…»
عمهام شروع به گریه کرد و دلداری می داد و گفت هیچ کس نمیدونه چطور باید دوباره به زندگی برگرده.
وقتی به مراسم ختم رسیدیم، چیزی شبیه مراسم ختمهای معمول نبود. بهجای قرآنخواندن، مردم میرقصیدند. مادر آرزو در حالی که صورتش شبیه مرده ها بود میرقصید و دست میزد. صدای آهنگی در فضا پیچیده بود:
دلِ ما دریاییه
، چشمه زندونمونه
چکهچکههایِ آب،
مرثیهخونمونه
به عمهام گفتم: دلش دریایی بود دلش خیلی بزرگ بود؛ آنقدر بزرگ که همیشه میترسیدم از من بزرگتر باشد و من هیچوقت نتوانم اندازهاش شوم.



Comments