top of page

کروکودیل

  • Writer: Mehdi Farhangian
    Mehdi Farhangian
  • 14 minutes ago
  • 10 min read

هوای داروین سنگین و شرجی است؛ رطوبت روی پوست می‌نشیند و نفس کشیدن را سخت می‌کند. امروز دومین روزی است که به این شهر آمده‌ام. سه روز پیش هنوز در شهر تریر آلمان بودم؛ در ساختمان قدیمی دانشگاه،. همان روز، ناگهان تصمیم گرفتم بیایم.


در جلسه امتحان پایان‌ترم نشسته بودم. دانشجویانم سرشان پایین بود همان‌وقت گوشی‌ام لرزید. ایمیلی از رئیس دانشکده بود. نوشته بود که از ترم آینده باید سیلابس درس فلسفه‌ام را تغییر دهم. چند مقاله هم پیوست کرده بود؛ درباره نسبت فلسفه هایدگر با هوش مصنوعی. لحنش آمرانه بود. جواب هم  ندادم. فقط صفحه را بستم.


چند دقیقه بعد، بی‌آنکه توضیحی بدهم، از جایم بلند شدم. بدون اینکه به کسی چیزی بگویم از ساختمان بیرون آمدم، از محوطه دانشگاه گذشتم. مستقیم به خانه نرفتم. تاکسی گرفتم و به فرودگاه رفتم. در سالن پروازهای خروجی، جلوی کانتر ایرلاین ایستادم و پرسیدم چه پروازهایی دارند. مقصدها را یکی‌یکی نام بردند. وقتی گفتند «داروین، استرالیا»، گفتم همان را بدهید. هنوز هم دقیق نمی‌دانم چرا داروین را انتخاب کردم. شاید چون از همه‌جا دورتر بود. شاید چون فکر می‌کردم آن‌قدر دور است که هیچ‌کس نتواند به‌راحتی مرا برگرداند.


از لحظه‌ای که بلیت گرفتم، تلفنم مدام زنگ می‌خورد. رئیس دانشکده بود. نامش روی صفحه می‌افتاد و خاموش می‌شد. هر بار تماس را رد می‌کردم. می‌توانستم چهره متعجب و عصبانی‌اش را تصور کنم. پیش از این هم تلاش کرده بودم به او بفهمانم که من به هر تصمیمی تن نمی‌دهم، که فلسفه برایم پروژه‌ای سفارشی نیست. یا نفهمیده بود، یا خودش را به نفهمیدن زده بود. نمی‌دانم.


من همیشه کار را برای خودِ کار انجام داده‌ام، نه بر اساس محاسبه سود و زیان، نه برای ارتقا یا جلب رضایت مدیران. به همین دلیل دانشگاه را انتخاب کرده بودم؛ خیال می‌کردم می‌توانم از فضای سمی کسب‌وکار، از منطق صرفاً سودمحور و از ساختارهای آتوکراتیک سرمایه‌داری فاصله بگیرم. فکر می‌کردم دانشگاه پناهگاهی است برای اندیشیدن آزاد. اما کم‌کم دیدم آن‌جا هم سلسله‌مراتب خودش را دارد، دستور از بالا می‌آید و باید اجرا شود؛ فقط زبانش نرم‌تر و واژگانش آکادمیک‌تر است.


بی‌آنکه با کسی خداحافظی کنم، رفتم. مثل آدم‌هایی که ناگهان تصمیم می‌گیرند بدون توجه به عواقب، بر سر اصولشان بایستند. شبیه قهرمان‌های رگتایم، یا بکستر در فیلم «آپارتمان» وقتی بالاخره تصمیم می‌گیرد قواعد بازی را نپذیرد.


در داروین یک تور دو روزه رزرو کردم؛ برنامه این بود که یک شب را در مزرعه‌ای خارج از شهر، میان حیوانات همان مزرعه بگذرانیم. عصر که رسیدیم، هوا هنوز گرم و مرطوب بود و آسمان رنگ نارنجی تیره‌ای به خود گرفته بود.. کانگوروها و والابی‌ها در فاصله‌ای نه‌چندان دور جست‌وخیز می‌کردند. گاهی می‌ایستادند، روی دو پا صاف می‌شدند و با گوش‌های تیزشان به سمت ما نگاه می‌کردند؛ انگار ما سوژه تماشا بودیم نه آن‌ها. همین ها حالم را کمی بهتر کرد.


نزدیک غروب به میخانه کوچک مزرعه رفتم؛ ساختمانی چوبی با سقف فلزی و پنکه‌هایی که بی‌وقفه می‌چرخیدند. بقیه همسفرها مشغول رقصیدن بودند. موسیقی محلی پخش می‌شد و صدای خنده و برخورد لیوان‌ها در فضا می‌پیچید. بعضی‌ها پابرهنه روی کف چوبی می‌چرخیدند، بعضی دیگر با بطری آبجو در دست. من کنار دیوار ایستاده بودم و تماشا می‌کردم. دلم می‌خواست بتوانم وارد دنیای آن‌ها شوم. نمی‌دانم ویزای آن دنیا را چطور می‌شود گرفت. اگر لازم بود، حاضربودم سال‌ها امتحان بدهم، زبان تازه‌ای یاد بگیرم، تمرین کنم تا قواعد نانوشته‌شان را بفهمم. می‌خواستم داد بزنم و به آن‌ها بگویم مرا هم راه بدهید. مرا به دنیایتان راه بدهید. چطور میشود ویزای دنیای شما را گرفت. 


میزبان مزرعه که مردی میانسال با کلاه لبه‌دار و پیراهن چهارخانه روی سکو رفت و شروع به صحبت کرد. گفت پنج نسل است که خانواده‌شان صاحب این مزرعه‌اند و اینجا یک کسب‌وکار خانوادگی قدیمی است. از خشکسالی‌ها گفت، از سیلاب‌ها، از بالا و پایین شدن قیمت دام. به حرفهایش جذب نمی‌شدم. نزدیک بود بلند شوم و به کابین چوبی‌ام برگردم و بخوابم که ناگهان موضوع صحبتش عوض شد. شروع کرد درباره کروکودیل‌ها حرف زدن. گفت چند ماه پیش یک کروکودیل از رودخانه بیرون آمده و یکی از گاوهایشان را خورده است. سال گذشته هم، کروکودیل ها یک توریست را خوردند. گفت در این فصل باید خیلی بدشانس باشید که کروکودیل را روی خشکی ببینید، اما با این حال همیشه باید مراقب بود. 


برای قدم زدن از میخانه بیرون رفتم. هوا تاریک‌تر شده بود. چند دقیقه در مسیر خاکی راه رفتم؛ صدای حشرات و قورباغه‌ها از اطراف می‌آمد. ناگهان متوجه شدم دیگر نور میخانه و کابین‌ها را نمی‌بینم. انگار برق قطع شده بود یا شاید من بیش از حد دور شده بودم. ایستادم و به اطراف نگاه کردم، اما همه‌جا تاریک بود. نمی‌دانستم از کدام سمت آمده‌ام و حالا باید به کدام طرف برگردم. باران هم شدیدتر شد؛ قطره‌ها درشت و سنگین روی صورتم می‌خورد و زمین زیر پا لغزنده‌تر می‌شد.


کم‌کم ترس وجودم را گرفت. به کروکودیل‌ها فکر کردم. آیا ناخواسته به سمت رودخانه می‌روم؟ یا برعکس، از آن دور می‌شوم؟ با هر صدای خش‌خش یا تکان شاخه‌ای، به عقب می‌پریدم. چشمم در تاریکی چیزی را تشخیص نمی‌داد؛ فقط سایه‌های مبهم بود و صدای آب و باد. ناگهان احساس کردم پایم در آب فرو رفت. ایستادم. یک لحظه تمام بدنم خشک شد. سعی کردم خونسرد بمانم، نفس عمیق بکشم و نشانه‌ای پیدا کنم. صدای موسیقی، نور ضعیفی در دوردست، هر چیزی که جهت را نشان دهد. اما تلاش بی‌فایده بود. باران می‌بارید، تاریکی کامل بود.


در سطح تیره و گل‌آلود آب، چیزی شبیه برآمدگی سر و دو نقطه براق دیدم؛ دو چشم که هم‌سطح آب مانده بودند و بی‌حرکت به من خیره شده بودند. ابتدا به خودم گفتم حتما خطای دید است؛. پلک زدم و دوباره نگاه کردم. این بار واضح‌تر بود: دو چشم جدا از هم، کمی آن‌سوتر از جایی که ایستاده بودم. هنوز سعی می‌کردم خودم را قانع کنم که خیالاتی شده‌ام که ناگهان کمی آن‌طرف‌تر، جفت چشم دیگری ظاهر شد. حالا مطمئن بودم؛ دو کروکودیل در آب هستند، آرام و بی‌صدا، و جهت حرکتشان به سمت من است.


قلبم تند می‌زد اما سعی کردم بی‌حرکت بایستم. با خودم فکر کردم اگر تکان نخورم شاید مرا تشخیص ندهندو برگردند.نفس را در سینه حبس کرده بودم که ناگهان یکی از آن‌هاکه جثه کوچک‌تری داشتربا صدایی خونسرد گفت: «چطوری، شام امشب ما؟»


 این جمله بسیار تحقیرآمیز بود. گفتم: «من غذا نیستم. من انسانم. چطور می‌توانید مرا تا حد یک وعده غذا پایین بیاورید؟»


کروکودیل بزرگ‌تر کمی جلوتر آمد؛ فقط چشم‌ها و بخشی از پوزه‌اش از آب بیرون بود. لحنش آرام و حتی مشتاق بود، انگار از اینکه پیش از شام یک بحث نظری داشته باشد لذت می‌برد. گفت: «شما انسان‌ها فکر می‌کنید گونه‌ای خاص و جدا هستید. اما همه ما غذا هستیم و جزئی از چرخه طبیعت. تو تفاوتی با آن گوشتی که برای شام خوردی نداری.»


در آن تاریکی و زیر باران، با دو کروکودیل وارد بحث فلسفی شده بودم. با خودم گفتم عجب خریتی کردم اگر می‌دانستم ترک دانشگاه قرار است مرا به چنین مناظره‌ای با کروکودیل ها در داروین بکشاند، شاید هرگز آن ایمیل را بی‌پاسخ نمی‌گذاشتم. شاید باید تلفن رئیس دانشکده را جواب می‌دادم.


با اینکه فقط نیمه‌وقت گیاه‌خوارم و گاهی گوشت می‌خورم، در آن لحظه دروغ گفتم: «من گیاه‌خوارم. به حق حیات همه حیوانات احترام می‌گذارم.»


کروکودیل کوچک‌تر پرسید: «چرا گیاهخواری؟»


گفتم: «چون همیشه سعی کرده‌ام مرزهای خودی و غیرخودی را بشکنم. حتی این نگاه را به حیوانات هم تعمیم داده‌ام. برای همین بیشتر گیاه می‌خورم و تلاش می‌کنم به حیوانات آسیب نزنم. مثلا  حتی حواسم هست که مارمولک‌ها پسرعموهای شما را زیر پا له نکنم.»


همان لحظه که جمله را گفتم، فهمیدم چقدر احمقانه است. در ذهنم گذشت که نکند بهشان بر بخورد از اینکه آنها را در حد مارمولک‌ها پایین آوردم و همین حالا تصمیم بگیرند مرا یک‌لقمه کنند.


کروکودیل کوچک‌تر با خنده‌ای کوتاه گفت: «اگر در زندگی‌ات داخل یک قوطی حلبی هم گوزیده بودی، کار مفیدتری کرده بودی.» بعد هر دو با صدای بلند خندیدند و صدای خنده شان قطع نمیشد. 


خنده‌شان کمی از ترسم کم کرد. با خودم گفتم شاید موجودات کاملاً بی‌رحمی نباشند. شاید این تصویر هیولایی که از آن‌ها ساخته‌ایم، اغراق مستندهاست. گفتم: «اگر اجازه بدهید من برگردم. و خدا از سر تقصیرات دیوید اتنبرو بگذرد که بی‌جهت انسان‌ها را از شما موجودات نازنین ترسانده.»


ناگهان کروکودیل بزرگ‌تر با صدایی محکم گفت: «همان‌جا بایست.»


بعد ادامه داد: «مشکل شما انسان‌ها این است که زندگی را بیش از حد پیچیده می‌کنید. همه ما بخشی از چرخه غذایی این اکوسیستم هستیم. اگر متواضع باشید و این را بپذیرید، مرگ برایتان این‌قدر وحشتناک نخواهد بود. شما از مرگ می‌ترسید چون خودتان را مرکز می‌دانید.»


مکثی کرد و گفت: «برای پیدا کردن معنای زندگی، پروژه‌های بزرگ و اغلب احمقانه تعریف می‌کنید. جنگ راه می‌اندازید، رقابت می‌کنید، ویران می‌کنید، فقط برای اینکه احساس کنید هدفی دارید.بپذیر مگ شما همیتی ندارد و بخشی از همان چرخه هستید.»


با خودم فکر کردم حرفش کاملاً بی‌راه نیست ما در عین حال نمی‌توانستم بی‌قید و شرط با او موافق باشم. در آن تاریکی، با پاهایی که هنوز در آب فرو رفته بود، گفتم: «قبول دارم زندگی پوچ است.»


هنوز جمله‌ام تمام نشده بود که کروکودیل کوچک‌تر سریع گفت: «خب، حالا که قبول کردی پوچ است، پس ما هم می‌خوریمت.»


لحنش جدی بود، نه شوخی. فهمیدم اگر قرار است از این وضعیت جان سالم به در ببرم، باید در همین بحث پیروز شوم. شاید اگر بتوانم قانعشان کنم، دست‌کم به تعویق بیفتد که مرا بخورند. گفتم: « افسانه سیزیف را شنیده‌اید؟»


کروکودیل کوچک‌تر با کنجکاوی گفت: «نه. تعریف کن.»


نفس عمیقی کشیدم و شروع کردم: «در اسطوره‌های یونانی، سیزیف پادشاهی بود که خدایان از او خشمگین شدند. او را مجازات کردند که تا ابد تخته‌سنگی عظیم را از دامنه کوهی بلند تا قله هل بدهد. اما هر بار که سنگ به قله می‌رسید، به‌خاطر شیب زمین دوباره پایین می‌غلتید. سیزیف مجبور بود دوباره از پایین شروع کند. این چرخه هیچ‌وقت تمام نمی‌شد.»


. ادامه دادم: «لحظه‌ای که سنگ از دستش رها می‌شود و به پایین می‌غلتد، همان لحظه آگاهی است؛ سیزیف می‌فهمد کارش بی‌پایان و ظاهراً بی‌معناست. اما با این حال، دوباره تصمیم می‌گیرد سنگ را بالا ببرد. چون تنها چیزی که از زندگی دارد همین تلاش است. او آگاه است که رنج می‌برد، اما در همین آگاهی، برای خودش معنا می‌سازد. معنای زندگی‌اش نه در رسیدن به قله، بلکه در خودِ هل دادن سنگ است.»


کروکودیل بزرگ‌تر کمی جلوتر آمد و گفت: « این همان است که من گفتم. یعنی برای شما انسان‌ها رنج کشیدن ارزش محسوب می‌شود؟»


گفتم: «نه، منظور این نیست که رنج خوب است یا باید آن را تقدیس کرد. حرفش این است که زندگی پر از رنج است و نمی‌توان آن را حذف کرد، اما می‌توان با آگاهی آن را پذیرفت و با ادامه دادن، از دلش معنا ساخت. ارزش در خودِ رنج نیست، در نحوه مواجهه با آن است.»


کروکودیل کوچک‌تر پوزخندی زد و گفت: «فقط حرف می‌زنی. آن انسان قبلی که خوردیم این‌طور حرف نمی‌زد.» رو به کروکودیل بزرگ‌تر کرد و گفت: «همان کوتوله عینکی را می‌گویم.» هر دو با صدای خفه و خشن خندیدند. «می‌گفت رفته جلسه‌های تراپی، ولی باز هم نتوانسته معنایی پیدا کند.»


گفتم: «بله، چون همه چیز درونی نیست. بخشی از زندگی بیرونی است. فرض کنید شما هرچقدر هم به جلسات تراپی بروید، کتاب‌های انگیزشی بخوانید و مثبت‌اندیشی تمرین کنید، اما درست کنار زیستگاهتان کارخانه‌ای باشد که دود سمی تولید کند و نفس کشیدن را برایتان سخت کند. در چنین شرایطی نمی‌توانید صرفاً با تغییر ذهنیت خوشحال باشید.»


کروکودیل بزرگ‌تر گفت: «این بخش حرفت را می‌فهمم. یک کارخانه لاستیک‌سازی بالادست رودخانه ماست. پسابش را داخل آب می‌ریزد. آب آلوده شده و ماهی‌ها کمتر شده‌اند. هیچ‌کس هم کاری نمی‌کند.»


گفتم: «دقیقاً. همه چیز با تراپی حل نمی‌شود. برای همین است که بعضی‌ها در زندگی فکر می‌کنند آن مرد سیگاربه‌دست که می‌تواند نجاتشان دهد فروید است. اما بعد از مدتی می‌فهمند آن مرد سیگاربه‌دست شاید چه‌گوارا باشد.»


چند ثانیه سکوت بین ما افتاد. صدای آب و حشرات دوباره غالب شد. یاد کشتار مردم ایران افتادم و به این فکر کردم چقدر مرگ من در برابر هزاران مرگ بی ارزش است و شروع به گریه کردن کردم. 


کرودکدیل کوچک گفت چرا گریه میکنی؟‌


گفتم: «کشور من، ایران، جکومت هزاران نفر از مردم معترض را کشته . داشتم به مرگ آنها فکر میکردم.»



کروکودیل بزرگ‌تر کمی سرش را بالاتر آورد، طوری که خط فکش هم از آب بیرون زد، و گفت: «اگر این‌طور است، پس چرا در روزنامه‌ها چیزی درباره‌اش نمی‌نویسند؟»


گفتم: «مگر شما روزنامه هم می‌خوانید؟»


کروکودیل بزرگ‌تر با لحنی تند جواب داد: «به تو چه مربوط است؟ فضولی نکن. اصلاً بحث کافی است. بیا کار را تمام کنیم و بخوریمت.»


وحشت کردم سریع گفتم: «نه، ببخشید. اشتباه کردم.» بعد با عجله ادامه دادم: «ببینید، سیاست همین است؛ تعیین می‌کند کدام مرگ مهم است و کدام مرگ بی‌اهمیت. مثلاً وقتی پرنسس دایانا مُرد، پوشش خبری بزرگی در سراسر جهان شکل گرفت. دلایل مختلفی داشت، اما یکی از مهم‌ترینشان این بود که گروه‌های سیاسی و رسانه‌ای می‌توانستند از برجسته‌کردنش منافع مختلفی به دست بیاورند. مرگ او تبدیل به پروژه شد.»


نفسی گرفتم و ادامه دادم: «اما مثلاً مرگ پانزده میلیون نفر در کنگو در دوران سلطه پادشاه بلژیک آن‌قدر که باید در حافظه عمومی جهان نمانده است. در عوض، درباره برخی فجایع دیگر  مثل هلوکاست هر روز می‌خوانیم و می‌شنویم. عده ای همیشه تعیین میکنند کدام جان بی ارزش است و کدام جان بی ارزش.»


باران تقریباً بند آمده بود و فقط چکه‌های پراکنده از برگ‌ها می‌افتاد. گفتم: «به همین دلیل است که انسان‌هایی که مثلاً در غزه می‌میرند، اغلب فقط به عدد تبدیل می‌شوند. وقتی آن‌ها را صرفاً به عنوان “سپر انسانی” حماس نشان میدهند. انگار جان آنها جزیی از ماشین آلات جنگی است. اگر همیشه مردمی را خسته، خاک‌آلود، نیمه‌ویران و نزدیک به مرگ تصویر کنند، وقتی واقعاً کشته شوند، برای مخاطب  تفاوت بزرگی ایجاد نمی‌کند. فکر میکنند زنده مانده شان هم فرقی با مردنشان نداشت.»


کروکودیل بزرگ‌تر بی‌حرکت گوش می‌داد. فقط پلک نازکی روی چشمش حرکت کرد.


ادامه دادم: «در مورد مردم ایران وضع بدتر است. مرگشان برای بسیاری اهمیتی ندارد، چون پروژه سیاسی بزرگی از آن درنمی‌آید. حتی برای بعضی سازمان‌های حقوق بشری که بودجه می‌گیرند، موضوع وقتی مهم می‌شود که بتوان از آن کمپین مؤثر یا فشار قابل‌استفاده ساخت. همان‌هایی که دفاع از مردم فلسطین برایشان گاهی به یک پروژه پوپولیستی تبدیل می‌شود،درباره مردم ایران هیچ حرفی نمیزنند. از جان های عزیز انسانیت زدایی شده.»


مکث کردم. صدای قلبم را در گوشم می‌شنیدم. دستانم را مشت کردم و با هیجان گفتم: «اما با این همه، من به مردم ایران افتخار می‌کنم. سال گذشته خودم به خودکشی فکر می‌کردم. احساس می‌کردم بودنم بی‌فایده است. اما بعد دیدم عده‌ای هستند که به من نشان دادند می‌شود فقط توریست این دنیا نبود؛ می‌شود فقط تماشا نکرد. می‌شود ایستاد، حتی اگر هزینه داشته باشد. می‌شود به خیابان رفت و  بر سر حق خود و دیگران سکوت نکرد. بقیه ای که زنده ماندیم هم میدانیم که دیکتاتور مرگ ما را میخواهد پس باید به زندگی برگردیم که از دیکتاتور انتقام بگیریم. همه میدانیم که روز دادخواهی هم خواهد رسید.»


کروکودیل کوچک‌تر با لحنی خونسرد گفت: «حتی اگر معنای زندگی‌ات را هم پیدا کرده باشی، باز هم دلیل نمی‌شود که ما تو را نخوریم. من یک دلیل برای خوردن تو دارم و این همه بحث های فلسفی تو را باطل میکند. دلیل اینکه تو خوشمزه ای.»


حرفش منطقی بود. ناگهان فهمیدم که شاید تمام این بحث‌ها بی‌فایده بوده است.. انتظار اینکه مناظره فلسفی کروکودیل ها را متوقف کند، ساده‌لوحانه بود.


چشم‌هایم را بستم. آماده شدم که ضربه یا کشیده شدن ناگهانی را حس کنم. در همان حال که پلک‌هایم را بسته بودم، به این فکر کردم که شاید لحظه مرگ همان لحظه‌ای است که انسان می‌فهمد جامعه چقدر درباره ارزش‌ها اغراق کرده است. خیلی از چیزهایی که زمانی برایم حیاتی به نظر می‌رسید موقعیت شغلی، مقالات منتشرشده، تأیید همکاران در آن لحظه هیچ وزنی نداشت.


از خودم پرسیدم: اگر الان نمی‌مردم، چه کاری را بیشتر انجام می‌دادم؟ چه چیزی واقعاً ارزش تکرار داشت؟ بعد به ذهنم رسید: اگر زنده بمانم، بیشتر به صدای پرنده‌ها گوش می‌دهم. اگر زنده بمانم برای آن لحظه دادخواهی لحظه شماری میکنم. 


نمی‌دانم چقدر گذشت. شاید چند دقیقه، شاید چند ساعت.


با گرمای نور خورشید روی صورتم بیدار شدم. روی لجنزار دراز کشیده بودم. آب کمی پایین رفته بود و سطح گل در نور صبح می‌درخشید. چند متر آن‌طرف‌تر، یک نیلوفر آبی سفید از دل لجن روییده بود؛ گلبرگ‌هایش تمیز و باز، بی‌اعتنا به کثیفی اطرافش.


از کروکودیل‌ها خبری نبود. نه رد موجی، نه صدای حرکتی. انگار از خوردن من صرف‌نظر کرده بودند رفته بودند. 


صدای پرنده‌ها در فضا پیچیده بود؛ واضح، متنوع، پیوسته. همان‌طور آنجا نشستم و فقط گوش دادم. 


 
 
 

Recent Posts

See All

Comments


Get in touch

bottom of page