مهمانی
- Mehdi Farhangian
- 21 hours ago
- 11 min read

همیشه سعی کرده بودم از آن اخلاق منحط خاورمیانهای که مظلومیت را تقدیس میکند فاصله بگیرم؛ از اینکه خودم را در نقش قربانی ببینم یا بازیاش را دربیاورم. برایم چیزی نبود جز شکل دیگری از اخلاق بردگی؛ نوعی تسلیمِ آراستهشده. با اینهمه، بارها مغلوبش شده بودم. این اواخر حتی انگار دیگر مقاومتی هم نمیکردم؛ تسلیم شده بودم و بیسروصدا در همان نقش فرو رفته بودم
چند ماهی میشد که زندگیام به رفتوآمد میان خانه و محل کار خلاصه شده بود. صبحها سر کار میرفتم و عصرها، خسته و بیحوصله، برمیگشتم خانه. کفشها را در میآوردم، لباس عوض میکردم و زیر پتو لم میدادم؛ همانجا که ساعتها میگذشت بیآنکه اتفاقی بیفتد. نه فیلمی میدیدم، نه تئاتری، نه حوصله سر زدن به گالریهای هنری را داشتم. کتاب که دیگر هیچ؛ ماهها بود نه چیزی جدی خوانده بودم و نه حتی چیزی را با تمرکز تماشا کرده بودم.
دوست داشتم این جمعه هم مثل جمعههای قبل، روی تخت دراز بکشم و بیهدف در فضای مجازی پرسه بزنم.: واقعاً چقدر از آخرین باری که در فضای واقعی پرسه زده بودم میگذشت؟
اما متأسفانه این جمعه با جمعههای قبل فرق داشت. مینا و وحید مرا برای شام به خانهشان دعوت کرده بودند و راهی برای پیچاندنش نداشتم. مینا از اقوام دورمان بود؛ حدود یک سالی میشد که با وحید ازدواج کرده بود. راستش را بخواهم، از وحید چندان خوشم نمیآمد. همیشه حس میکردم مینا حیف شده است.
مینا را بیشتر از آنکه از نسبت فامیلی بشناسم، از دانشگاه میشناختم. هر دو در دانشگاه شیراز درس میخواندیم و او یکی دو سالی از ما جلوتر بود. در جمعهای خانوادگی فقط چند بار بیشتر ندیده بودمش، اما تصویرش از همان سالها برایم روشن مانده بود. از بچگی انگار جلوتر از نسل خودش حرکت میکرد. برای ما کتاب میخواند، با حوصله و جدی. در مهمانیها هیچوقت روسری سرش نمیکرد و کسی هم جرأت تذکر دادن نداشت. شاد بود، میخندید و رقصیدن را دوست داشت.
در دانشگاه بهتدریج فعال سیاسی شد. در تجمعها سخنرانی میکرد و صدایش را بالا میبرد. آخرش هم به زندان افتاد؛ حدود سه ماه. بعد از آزادی اما کنار نکشید. هنوز هم برای آزادی زندانیان سیاسی جلوی اوین تجمع برگزار میکرد. یک بار دیگر هم، در اعتراض به سیاستهای انرژی هستهای، دوباره بازداشت شد و این بار بیست روز زندان رفت. قلب بزرگی داشت.
بعد از آن من برای درس خواندن به لندن رفتم. وقتی برگشتم، مدتی از او بیخبر بودم. تا اینکه فهمیدم با وحید ازدواج کرده است. وحید پسر بدی نبود، اما به نظرم بیجهان بود؛ انگار هیچ دیدگاه روشنی درباره هیچ چیز نداشت. همیشه صبر میکرد ببیند جمع چه میگوید و بعد، بیسروصدا، همان حرف را تکرار میکرد.
مینا گفته بود چند نفر دیگر هم دعوت هستند. نپرسیده بودم چه کسانی؛ راستش اهمیتی هم نمیداد. دیر یا زود باید آماده میشدم و میرفتم. زیر دوش، به بهانههای مختلف فکر کردم؛ چیزهایی که بتوانم سرهم کنم و بگویم نمیآیم. خستگی، سردرد، کار عقبافتاده، حالِ بد. اما هیچکدام آنقدر منطقی نبود که خودم را قانع کند. حتی تا لحظهای که جلوی خانهشان رسیدم، هنوز داشتم در ذهنم بهانهها را بالا و پایین میکردم.
سر راه، از ساقیِ محل افشین، یک بطری ویسکی گرفتم. بطری را توی کیسه گذاشتم و زنگ را زدم. در که باز شد، وحید و مینا با هم جلوی در آمدند. لبخند میزدند و گرم استقبال کردند. وارد خانه که شدم، متوجه شدم دختر دیگری هم آنجاست. سلام کردم و گفتم اسمم مازیار است. دختر گفت: «سلام، من سانازم، خیلی خوشوقتم.» لحنش بیش از حد گرم و صمیمی بود؛ انگار میخواست از همان اول یخ فضا را با اغراق بشکند.
مینا لبخندی به من زد و گفت ساناز از دوستانشان است و در شرکت خودشان بهعنوان طراح گرافیک کار میکند. بعد از من خواست که روی مبل کنار ساناز بنشینم. همانجا کمی مشکوک شدم. به نظرم آمد این مهمانی را ترتیب دادهاند تا من و ساناز را به هم معرفی کنند. اما به حرف مینا گوش نکردم و رفتم روی مبل روبهرویی نشستم.
نمیدانستم چه بگویم. برای شکستن سکوت، از وحید پرسیدم: «مبلهاتونو تازه عوض کردین؟» گفت: «نه، از وقتی اومدیم این خونه همین بوده.» جوابش همانقدر خنثی بود که خودش. از آن طرف، ساناز هم ظاهراً نمیدانست چه بگوید. مدام نگاهم میکرد و میخندید، بیآنکه حرفی بزند.
مینا با چند لیوان کوکتل آمد و نشست و با خنده گفت: «این مازیار ما خیلی کمحرفه. باید به زور از دهنش حرف بکشیم بیرون.» ساناز همچنان میخندید و بعد شروع کرد به تعریف کردن از اینکه صبح همان روز، حوالی میدان اطلسی، با یک ماشین دیگر تصادف کرده. میگفت راننده مست بوده، به ماشینش زده و فرار کرده. هنوز وسط تعریفش بود که زنگ خانه به صدا درآمد.
یک زوج حدوداً پنجاهساله وارد شدند. لباسهای براق و صورتهای پرآرایششان توی ذوق میزد. رویهمرفته به نظر میرسید وزنشان بیشتر از دویستوپنجاه کیلو باشد. سلام کردند و خودشان را معرفی کردند: مژده و جلال. گفتند ساکن تورنتو هستند، آنجا کار املاک میکنند و برای چند روزی به ایران آمدهاند. جلال گفت قرار بوده دیروز برگردند، اما پروازها کنسل شده. بعد رو به من کرد و پرسید: «تو چه کارهای؟»
گفتم که در لندن فوقلیسانس برق خواندهام و بعد برگشتهام ایران. گفتم الان کارم کامپیوتر است و برنامهنویسی میکنم. نگاهشان عوض شد؛ طوری نگاهم میکردند انگار به دیوانهای نگاه میکنند که خودش داوطلبانه از تیمارستان بیرون نیامده. پرسیدند: «چرا برگشتی؟»
میخواستم بگویم چرا نباید برمیگشتم. منبع لذت من زندگی در کنار دوستانم بود. زندگی اجتماعی. در لندن روزهایی بود که حتی با یک نفر هم حرف نمیزدم. غروبهایی که از پنجره بیرون را نگاه میکردم و حتی یک پرنده هم از جلوی چشمم رد نمیشد. میخواستم بگویم وقتی رفتم و دنیا را دیدم، آن وقت فهمیدم آن روزها که بچه بودم و فکر میکردم شیراز تمام دنیاست، اشتباه نمیکردم. میخواستم بگویم تقریباً همه داستانهای بشری درباره بازگشتاند؛ اینکه آدمها ته دلشان دوست دارند استخوانهایشان کنار استخوانهای پدر و مادرشان دفن شود.
اما هیچکدام را نگفتم. آنها چه میفهمیدند. سرم را پایین انداختم و گفتم: «نمیدانم… کار مناسبی پیدا نکردم.»
در همان لحظه زنگ خانه به صدا درآمد. این بار یک زوج جوان دیگر وارد شدند؛ نیما و ویدا. هر دو لباس بنفش پوشیده بودند و لباسهایشان را با هم ست کرده بودند، انگار از قبل تمرین کرده باشند. نیما لاتی حرف میزد، با صدای بلند و لحن اغراقشده. زنش، ویدا، خیلی از او کوچکتر بود. مطمئن نبودم، اما شاید حتی بیست سالش هم نشده بود.
بعد از سلام و احوالپرسی، متوجه شدم نیما چند بار زیرچشمی نگاهم میکند. یک بار که چشمهایمان به هم افتاد، گفت: «تو مازیار اخوانی، درسته؟ پدرت رو میشناختم.» بعد اضافه کرد که پدرم بیخودی به او گیر داده بوده و اذیتش میکرده، اما از مرگش متأسف است.
یکدفعه مهمانی ساکت شد. همه سرها به طرف من برگشت. یکی پرسید: «پدرت فوت کرده؟» گفتم: «بله، متأسفانه. حدود شش ماهی میشه.» همه تسلیت گفتند؛ تسلیتهایی کوتاه، کلیشهای، با تکان دادن سر.
بعد رو به نیما کردم و پرسیدم: «فامیلتون چیه؟ کی با پدرم کار میکردید؟»
گفت: «زارعی.»
فامیلیاش را که گفت، تصویر پدرم بیاختیار در ذهنم زنده شد. پدرم روزنامهنگار بود. اواخر عمرش مطلبی نوشته بود درباره مردی به نام نیما زارعی؛ نوشته بود که او مافیای داروی شیراز را در دست دارد. رانت واردات از سپاه دارد و خودش تعیین میکند چه دارویی، چه زمانی و به چه میزانی وارد کشور شود. یادم میآید یک بار دربارهاش با پدرم صحبت کرده بودم. میگفت این آدم دقیق حسابوکتاب میکند؛ میسنجد کدام دارو در چه مقطعی بیشترین سود را برایش دارد. پدرم مشغول جمعآوری مستنداتی بود تا نشان دهد این مافیا باعث مرگ چه انسانهایی شده است. میخواست اسمها و عددها را کنار هم بگذارد، مسیر داروها را دنبال کند، اما عمرش کفاف نداد.
یک روز در خیابان، ماشینی به او زده بود. همانجا کشته شده بود و راننده هم فرار کرده بود. پروندهاش هیچوقت به جایی نرسید.
نیما ناگهان گفت: «حواست کجاست پسر؟» بعد ادامه داد: «من به پدرت گفتم بازی خورده. حرفهایی که میزنه دروغه، ولی باور نمیکرد.» با لحنی طلبکار گفت: «من همه عمرم به این مردم کمک کردم، آخرش هم اینطوری جوابم رو میدن.» مکثی کرد و اضافه کرد: «خلاصه، خدا از سر تقصیراتش بگذره.»
فضا سنگین شده بود. کسی چیزی نمیگفت. در همین سکوت، ساناز یکدفعه گفت: «با این تعداد کشته، من دیگه نمیدونم چطور میشه به زندگی عادی برگشت.» صدایش میلرزید. گفت: «چطور میشه از چیزی غیر از مرگ این جوونها و پایان این حکومت حرف زد؟ من هر روز گریه میکنم. نه خواب دارم، نه دست و دلم به کاری میره.»
مینا با او همدردی کرد و گفت: «دیگه حرفی نمیشه زد. هیچوقت وضعیت عادی نمیشه. چارهای جز رفتن این حکومت نیست.» بعد تعریف کرد که روز تظاهرات، پسری را در خیابان دیده بود که تیر خورده بود. گفت اسمش را صدا میزدند، اما اسمش یادش نمیآمد. پسر را رسانده بودند به بیمارستان و بعد برگشته بودند خانه. گفت: «دیروز رفتیم بیمارستان که سراغش رو بگیریم. گفتن مرده.»
مژده که تا آن لحظه ساکت بود، ناگهان گفت: «همین روزها شاهزاده برمیگرده.» بعد با هیجان اضافه کرد: «من عاشق ترامپم. امیدوارم زودتر بیاد بزنه. یهشبه آخوندها رو میکنن تو گونی، مثل مادورو میبرن.»
وحید و جلال هم سر تکان دادند و تأیید کردند. جلال گفت: «آفرین، راهش همینه.»
مینا اما گفت: «راه رسیدن به هدف از خود هدف جدا نیست. نمیشه با هر شیطانی همراه شد و انتظار داشت به نتیجه مطلوب برسیم. جنگ چیز پیچیدهایه. منوی رستوران نیست که انتخاب کنیم و عواقبش رو نپذیریم.»
جلال پوزخندی زد و گفت: «ای بابا، باز هم این حرفهای تکراری. هر وقت میخواد یه تغییری ایجاد بشه، یه عده میپرن تو بغل آخوند.» بعد با صدای بلندتر گفت: «بگید آخوند رو بیشتر دوست داریم، چرا خجالت میکشید؟ من که حتی اگه یک میلیون نفر هم بمیرن، ولی این آخوندها برن، دلم خنک میشه.»
نیما لیوان ویسکی را بالا رفت و گفت هر کس غیر از شاهزاده چیزی بگه تفرقه ایجاد کرده. خیلی کسی قرار نیست بمیره. اسراییل نقطه زنی میکنه و اینها زود کشته میشوند.
نیما لیوان ویسکی را بالا آورد و با صدایی که سعی میکرد قاطع باشد گفت: «هر کی غیر از شاهزاده یه چیزی بگه داره تفرقه ایجاد میکنه.» بعد با بیحوصلگی ادامه داد: «قرار نیست که خیلی کسی بمیره. اسرائیل نقطهزنی میکنه، اینا هم زود کشته میشن.»
مینا هنوز سعی میکرد متشخص، آرام و با استدلال حرف بزند. لحنش شمرده بود و صبورانه گفت: «ویرجینیا ولف میگه همیشه از زنها انتظار دارن مشکلات و قضایا رو از دید مردها ببینن. وقتی زنی با شوهرش به مشکل میخوره، بهش میگن تقصیر خودته که مرد رو خوب نشناختی.» مکثی کرد و ادامه داد: «ولف میگه اینکه زن همیشه مجبور باشه دنیا رو از زاویه دید مرد ببینه، خودش یه جور خشونت ساختاریه.»
بعد نگاهش را دور میز چرخاند و گفت: «ما هم همیشه مجبوریم قضایا رو از دید اسرائیل ببینیم و این خودش خشونته؛ خشونت علیه ما. وقتی یه بیمارستان توی غزه بمباران میشه، از ما انتظار دارن بشینیم انیمیشن ببینیم که مثلاً نیروی حماس زیر بیمارستان بوده. بله، اسرائیل نقطهزنی میکنه، اما فقط تا وقتی که به هدفش برسه. اگه به هدفش نرسه، این نقطه هی بزرگتر و بزرگتر میشه؛ ممکنه به اندازه خود غزه بشه.»
وحید با تمسخر خندید و به نیما گفت: «وضعیت ما رو ببین. همیشه باید این مزخرفات رو بشنوم.»
نیما ناگهان عصبانی شد و صدایش را بالا برد: «دلم میخواد یه روز پا شم ببینم اینا غزه رو نکردن تو کون ما.»
همه برای چند لحظه ساکت شدند. فضا سنگین شد. ویدا برای اینکه بحث را عوض کند، با صدایی آرام گفت: «این حرفها رو نزنیم. ما باید با هم همبستگی داشته باشیم.»
مینا بلافاصله جواب داد: «همبستگی برای چی؟ آدمها وقتی با هم همبسته میشن که بخوان یه کار مشترک انجام بدن. الان قراره چه کاری رو با هم انجام بدیم؟ التماس ترامپ رو کنیم که حمله کنه؟» کمی تندتر شد و گفت: «التماس ما چه تأثیری توی تصمیم ترامپ داره که حمله بکنه یا نکنه؟ تازه اگه هم تأثیری داشته باشه، به اندازه کافی دست در حال مالش خایه ترامپ هست؛ دیگه نیازی به دست ما نیست.»
برای اینکه به کسی بر نخورد مینا سعی کرد جملاتش را با لحن شوخی بگوید. وحید برای جمع کردن فضا گفت: «بهجای دعوا، بیاید شام رو بکشیم.» من و ساناز هم کمک کردیم. ساناز همچنان به من لبخند میزد. موقع کشیدن غذا، به بهانه های مختلف چند بار عمداً باسن و سینهاش را به من زد. اما ذهنم جای دیگری بود. غرق فکر پدرم شده بودم. با خودم فکر میکردم نکند نیما یا دوستانش عمداً پدرم را کشته باشند تا آن مستندات هیچوقت بیرون نیاید. از کجا میتوانستم بفهمم؟
سالاد را روی میز گذاشتم و رو به نیما پرسیدم: «راستی، از کجا میدونستید پدر من فوت کرده؟»
نیما مکثی کرد و گفت: «نمیدونم. حتماً مینا به من گفته.»
مینا کمی فکر کرد و گفت: «نه، من نگفتم. ما اصلاً درباره مازیار با هم حرفی نزدیم.»
نیما شانه بالا انداخت و گفت: «نمیدونم، حتماً گفتی دیگه.»
از همان لحظه به نیما شک کرده بودم. سر میز، ساناز گفت: «راستی مینا، من با حرفهات موافقم. به نظرم یه جو فحاشی و لمپنمآبی درست کردهان که توش کسی نمیتونه از دموکراسی حرف بزنه.» بعد ادامه داد: «یه زمانی امثال برادران هفتکچلون و شعبان بیمخ این فضا رو میساختن؛ الان اراذل و اوباش سلطنتطلب درستش کردهان.»
از ساناز خوشم آمده بود. با لبخند به او نگاه کردم. راستش انتظار نداشتم چنین حرفی از دهانش بشنوم.
مژده عصبانی شده بود و گفت: «این حرفها رو رسانهها تو مختون کردن. من که اصلاً به دموکراسی اعتقاد ندارم. اکثر مردم نمیفهمن. من اصلاً دوست ندارم این مردم کودن برای من تصمیم بگیرن و بهجای من تصمیم بگیرند.»
در همان لحظه صدای انفجاری از بیرون آمد. وحید و جلال و مژده و نیما تقریباً همزمان شروع کردند به خوشحالی. دست زدند، خندیدند. نیما با هیجان گفت: «ایول! فکر کنم ترامپ زد.»
وحید که برق خوشحالی توی چشمهایش افتاده بود، مثل همیشه یکی از جوکهای بیمزهای را که در فضای مجازی دیده بود، با ذوق تعریف کرد:
«همین الان خوندم، گوش بدین: توییت بسیار عجیب کارشناس امنیتی اسرائیل: اسرائیل هیچ ارتباطی با چهار انفجار دیروز در ایران نداشت و با پنج انفجار بعدی هم هیچ ارتباطی نخواهد داشت.»
مهمانها قهقهه زدند. خندهها بلند و کشدار بود. نیما آنقدر میخندید که نزدیک بود از روی صندلی بیفتد.
وحید رفت کنار پنجره و بیرون را نگاه کرد. چند ثانیه بعد گفت: «نه، متأسفانه هنوز ترامپ نزده. دو تا ماشین تصادف کردن.»
نیما که بهزور سعی میکرد قیافهای ناراحت به خودش بگیرد، گفت: «خیلی ناراحتکنندهست که ما مجبوریم دنبال حملهٔ خارجی باشیم.» بعد با لحنی نمایشی اضافه کرد: «به قول اون شعر که میگه: کاوهای پیدا نخواهد شد، امید کاش اسکندری پیدا شود.»
ساناز گفت: «البته معنای شعر اخوان خوب درک نشده. اسکندر که نجاتدهنده نبود؛ همهچیز رو نابود کرد. شعر اخوان اینقدر ناامیده که تقاضای نابودیه. شاید حتی به خودکشی فکر میکنه.»
نیما با تحقیر گفت: «حالا همه مغز متفکر شدن و دارن به ما درس میدن. شما اصلاً چی از سیاست میدونید؟»
از طرز حرف زدنش با ساناز ناراحت شدم. بلند شدم و رو به مینا گفتم که باید بروم و بابت رفتنم عذرخواهی کردم.
نیما گفت: «کجا؟ حالا به ما اخم میکنی؟ تو هم درست شبیه باباتی.»
تا آن لحظه ساکت مانده بودم. اما اینبار گفتم: «همراه شدن و گدایی حمله از ترامپ و نتانیاهو کار آسانی نیست. کار آسانی نیست برای قاتلان انسانها در غزه هورا کشیدن و همدست شدن. این چیزها یکشبه به دست نمیاد؛ تمرین میخواد. باید بارها تمرین کرده باشی. مثلاً بارها برای سرداران سپاه کمر خم کرده باشی تا یه رانت بهت بدن.»
نیما رنگش پرید. صورتش مثل گچ سفید شد و هیچ نگفت.
رو به ساناز کردم و گفتم: «این از ویژگیهای سمی مرد ایرانیه. همیشه باید دربارهٔ همهچیز نظر بده؛ حتی وقتی از موضوع هیچی نمیدونه، قیافهٔ عقلکل میگیره. اگه چیزی نگه، انگار از مردانگیش کم شده. البته جامعه اینطوری بارش آورده.»
مینا از اینکه من، که همیشه آرام بودم، اینطور حرف زده بودم، در دلش راضی بود. خودم هم حس رضایت داشتم. اما برای حفظ ظاهر، سعی کرد فضا را آرام کند و همه را به سکوت و آرامش دعوت کرد. من هم دوباره سر میز شام برگشتم.
بعد از شام کنار ساناز نشستم. قرار شد فردا شب با هم برویم رستوران.
حدود ساعت ده شب، همهٔ مهمانها تصمیم گرفتند بروند. خداحافظیها سرد و کوتاه بود. در راه خروج از خانه، مژده که از تورنتو آمده بود، آرام در گوش جلال گفت: «این مینا چه جندهایه. اون تابلو رو تو پذیرایی دیدی؟ عکس لخت خودش رو زده اونجا.»
بیرون، نیما کنار در ایستاده بود و سیگار میکشید. ویدا زن نیما جلوتر سوار ماشین شده بود. ناگهان صدای هواپیما آمد. برق شادی را میشد در چشمهای نیما دید. لحظهای بعد، صدای انفجار مهیبی بلند شد. ماشین منفجر شد. به نظر میرسید حمله شروع شده و یکی از بمبها مستقیم روی ماشین آنها افتاده بود.
ویدا داخل ماشین کشته شده بود.



Comments