آیا هنوز من هستم؟
- Mehdi Farhangian
- Jul 13, 2025
- 3 min read

دکارت را اغلب با جملهی معروفش به یاد میآورند: «میاندیشم، پس هستم.»
او میخواست به همهچیز شک کند: به حواس، به جهان، به بدن، به ریاضیات. اما باید از جایی آغاز میکرد. و از یک چیز نمیتوانست بگذرد: خودِ شک کردن.اگر شک میکنم، پس کسی هست که شک میکند؛ پس هستم.این، نقطهی آغاز بود,آغازی برای بازسازی تمام باورها.
در این مجال، وارد بحث نیچه نمیشویم که حتی به خودِ فکر کردن نیز شک کرد، و گفت ممکن است که جریانی سیال باشد که لزوماً نیازمند یک «منِ» مستقل نیست. اما آنچه امروز برای من اهمیت دارد، این است که در عصری زندگی میکنیم که شک کردن بهندرت رخ میدهد. نتایجی که هوش مصنوعی تولید میکند، اغلب بیچونوچرا پذیرفته میشود؛ گویی حقیقت را از زبان خدایی بیخطا میشنویم.
در ذهنیت ما، واژهی «کارشناس» همواره جایگاه ویژهای دارد. گویی حقیقت در مشت کارشناس است و ما تنها باید سخنان او را بشنویم تا به پاسخ برسیم. در این بحث، مدل فکری ویلیام پری بسیار الهامبخش است.
ویلیام پری در دانشگاه هاروارد مطالعهای دهساله دربارهی رشد فکری دانشجویان انجام داد و به الگویی چهارمرحلهای رسید. او به این نتیجه رسید که اگر دانشجویی رشد فکری کند، از چهار مرحله عبور خواهد کرد.
پایینترین مرحله، دوگانهگرایی است. در این مرحله، دانشجو باور دارد که همیشه کارشناسی هست که حقیقت را بهتر از بقیه میداند. دنیا را در دو قطب میبیند: درست و غلط، خیر و شر.
وقتی رشد فکری آغاز میشود، دانشجو وارد مرحلهی چندگانهگرایی میشود. در این مرحله متوجه میشود که حقیقت لزوماً فقط نزد یک نفر نیست، و ممکن است استاد دیگری نیز با نگاهی متفاوت، دیدگاه درستی داشته باشد. اما بسیاری از دانشجویان در همینجا متوقف میشوند و صرفاً نظرات مختلف را همزمان میپذیرند، بدون تحلیل.
مرحلهی سوم، نسبیگرایی است. در این مرحله، دانشجو درمییابد که احترام به استاد بهمعنای پذیرفتن بیچونوچرای حرف او نیست، بلکه باید اندیشید، پرسید و به چالش کشید. او ابزارهایی به دست میآورد که به کمک آنها میتواند دیدگاههای مختلف را مقایسه کرده و اعتبارشان را بسنجد. در این مرحله، دانشجو درمییابد که «زمینه» مفهومی بنیادی در دانش است؛ هیچکس نمیتواند از همه زوایا به یک موضوع نگاه کند، چون زوایای ممکن بینهایتاند. دانشجو میپذیرد که همه ممکن است اشتباه کنند.
ویلیام پری، مرحلهی چهارم را تعهد نامگذاری میکند. در این مرحله، دانشجو چارچوب فکری شخصی خود را مییابد، اما همچنان متعهد میماند که بشنود، شک کند و به بازاندیشی ادامه دهد و اشتباهات خود را اصلاح کند.
دکارت وقتی اشتباه میکرد هم الهامبخش بود. مثلا او معتقد بود که وجود فیزیکی یعنی «اشغال فضا» ، و از این دیدگاه نتیجه گرفت که جهان باید سرشار از مادهای نامرئی بهنام «اثیر» باشد. امروزه میدانیم که این تعریف نادرستی از ماده است، اما همین نگاه اشتباه، الهامبخش نیوتن شد تا نظریهی گرانش را ارائه دهد.
گاهی اشتباهات و نقصهای ما میتوانند الهامبخش باشند. اینکه چه موضعی داریم، آنقدر مهم نیست؛ بلکه اینکه چگونه به آن موضع رسیدهایم، میتواند راهگشای دیگران باشد.
هوش مصنوعی بر پایهی «درستی آماری» عمل میکند. آنچه تکرارپذیرتر و محتملتر است، مقبول واقع میشود. و این نگرانی وجود دارد که در این میان، صداهای غیرمتعارف، الهامبخش و ناقص که اتفاقاً سرچشمهی خلاقیتاند نادیده گرفته شوند.
ما در ظاهر کاملتر و بینقصتر بهنظر میرسیم، اما شاید بهای این بینقصی، از دست رفتن چیزی بنیادی باشد: صدای شخصیمان.
همه ما باید بیش از گذشته از صدای شخصی خودم محافظت کنم.
باید کمتر به هوش مصنوعی وابسته شویم.
آیا واقعاً من هستم؟
اگر دیگر من نیستم که فکر میکند؟
اگر این، هوش مصنوعی است که به جای من میاندیشد؟



Comments