top of page

دزدهای فروشگاه

  • Writer: Mehdi Farhangian
    Mehdi Farhangian
  • Jan 3
  • 2 min read


بعد از مدت‌ها بالاخره فرصت شد فیلم «دزدهای فروشگاه» ساخته‌ی هیروکازو کورئیدا را ببینیم.



فیلم روایت زندگی خانواده‌ای است که به نظر می‌رسد: زن و شوهری میانسال، دختری نوجوان (یا شاید خواهر کوچک‌تر زن)، پسری خردسال و مادربزرگی سالخورده که همگی در خانه‌ای محقر زندگی می‌کنند. در ابتدا، دختر بچه‌ای بی‌خانمان و بی‌پناه نیز به این جمع اضافه می‌شود. کورئید راه دشواری را انتخاب می‌کند: ساختن شخصیت‌هایی که هرکدام پر از نقص و کاستی‌اند، اما در نهایت نه‌تنها طرد نمی‌شوند، بلکه نگاه همدلانه‌ی تماشاگر را به خود جلب می‌کنند.


بسیاری «دزدهای فروشگاه» را با فیلم «انگل» ساخته‌ی بونگ جون-هو مقایسه کرده‌اند. «انگل» نیز داستان خانواده‌ای فقیر و به‌هم‌پیوسته را روایت می‌کند. با این حال، برخلاف «دزدهای فروشگاه»، تماشای «انگل» مرا عمیقاً آزرده کرد. مسئله اینجاست که اثر هنری، ناخواسته، هنرمند را افشا می‌کند: این‌که به کدام شخصیت‌ها نزدیک است و از کدام بیزار. در «انگل»، به نظر می‌رسد بونگ جون-هو نگاهی تحقیرآمیز به طبقه‌ی فرودست دارد و همدلی‌اش بیشتر متوجه فرادستان است. فرودستان همچون سیلابی تصویر می‌شوند که هر روز از محله‌های بدبو و فرسوده به مناطق مرفه سرازیر می‌شوند و همچون انگل از ثروتمندان ارتزاق می‌کنند. هرچند فیلم می‌کوشد خود را همدل با فرودستان نشان دهد، اما خود اثر این ادعا را نقض می‌کند.


در «دزدهای فروشگاه» اما روایت کاملاً متفاوت است. فیلم به غایت انسانی است. حتی دزدی‌های شخصیت‌های فقیر فیلم نیز ما را نمی‌آزارد. در یکی از تأثیرگذارترین سکانس‌ها، مادر و دختر در حمام زخم‌هایشان را به یکدیگر نشان می‌دهند؛ هر دو دقیقاً در یک نقطه از دست زخمی مشابه دارند. پس از حمام، مادر به دختر می‌گوید: اگر کسی به تو گفت بدی، دارد به تو دروغ می‌گوید. چون دوستت نداشت. آدم کسی را که دوست دارد، محکم بغل می‌کند.


روایت مسلط زمانه به ما می‌گوید انسان‌ها ذاتاً به دنبال منفعت شخصی‌اند. اما کورئیدا در «دزدهای فروشگاه» خلاف این را نشان می‌دهد: انسان‌هایی که هیچ نسبت خونی با یکدیگر ندارند، خانواده‌ای سرشار از مهر و مراقبت می‌سازند. سهم آن‌ها از زرق‌وبرق توکیو تقریباً هیچ است. در صحنه‌ای تلخ و گویا، می‌بینیم که حتی از تماشای آتش‌بازی‌های شهر نیز محروم‌اند؛ شادی‌ای که برای دیگران بدیهی است، برای آن‌ها دست‌نیافتنی است.


آخرین تصویری که از مادربزرگ می‌بینیم، او را کنار دریا نشان می‌دهد؛ خوشحال از خوشحالی دیگر اعضای خانواده. همین تصویر ساده، پرسشی بنیادین را پیش می‌کشد: واقعاً در لحظه‌ی مرگ، چه چیزی ارزشمند است؟


مادر خانواده که تمام جرم‌های دیگران را به گردن می‌گیرد و به پنج سال زندان محکوم می‌شود، در یکی از به‌یادماندنی‌ترین سکانس‌ها، از پشت شیشه‌ی اتاق ملاقات زندان به تماشاگر نگاه می‌کند و به پدر و پسر می‌گوید که آن پنج سال زندان، به سال‌های خوبی که کنار هم زندگی کردند، می‌ارزید.

 
 
 

Comments


Get in touch

bottom of page