زندگی دریغشده
- Mehdi Farhangian
- Jan 2
- 2 min read
Updated: Jan 6

خیابان برای بسیاری از ما محل بروز و ظهور جنبههای اجتماعیمان نیست. برای بسیاری، خیابان تنها یادآور زندگیهای دریغشده است. از خیابان و شهرِ سمی، جز دود و ترافیک و خودنمایی و فخرفروشیِ لباس و مد و مصرف، چیزی نصیبشان نمیشود. هر روز، یا با اضطرابی بیپایان برای بهدستآوردن لقمهای نان، نظارهگر خیاباناند و شبها با حسرتِ نداشتههای روزانهشان به خواب میروند.
کارگرِ کارواش هر روز با شستن آلودگی از خودروهای لوکس، این فاصله از شهر و خیابان را به یاد میآورد، و کارگرِ رستوران با شستن باقیماندههای غذا از بشقابها. این جامعه و این خیابان برای آنهایی که در وضعیت بقا زندگی میکنند چه داشته است، جز آنکه آنها را منزویتر کند؟ برای الاهه حسیننژاد، کارگری که هر روز از اسلامآباد به شهر میرفت تا کار کند و از برادر معلولش مراقبت کند، این خیابان چه داشته است؟ برای امیرمحمد خالقی، دانشجویی که از شهری کوچک و دورافتاده برای تحصیل به تهران آمده بود، چه داشته است؟
وضعیت قشر متوسط نیز چندان بهتر نیست. آنچه زمانی لوکس به نظر میرسد، هنگامی که به آن دست مییابیم، به یکی از ضروریات زندگی بدل میشود. قشر متوسط هم با دیدنِ قیمتِ روزانهی دلار، به زندگیِ دریغشدهی خود فکر میکند و به اینکه روزبهروز فقیرتر میشود.
اما زمانهایی هم هست که همین خیابان موجب بروز و شکوفایی انسانهای منزوی میشود. در جنبشهای اجتماعی، انسانهای منزوی احساس تعلق به اجتماع و برابری میکنند و حق خود برای زندگی در شهر خویش را فریاد میزنند. خیابان به جایی برای بازپسگیری حیثیتِ ازدسترفته بدل میشود. «یادداشتهای زیرزمینی» داستایوفسکی این واقعیت را بهخوبی نشان میدهد. در این اثر، ضدقهرمانِ منزویِ داستان در بلوار نوسکی طغیان میکند، فریاد میزند و با فرادستان درگیر میشود.
نمیدانم معترضِ نشسته در خیابان جمهوری کیست. اما به احتمال زیاد او نیز امیدی به این شهر و این کشور بسته بود؛ بی پناه تر از پرندهای که به درختی پناه میبرد. اما این درخت خشک و بیبرگ بود.بی پناه تر از گربه ای که چشم محبت به رهگذری دارد، و چه رذالتی میخواهد که حتی اندک محبتی را هم از ما دریغ کنند. معترضِ نشسته در خیابان جمهوری در عکس تنهاست، اما جزئی از جمعی بزرگتر میشود و از انزوا بیرون میآید. او بخشی از حیثیتِ دریغشدهی ما را بازپس میگیرد.



Comments