ناجی
- Mehdi Farhangian
- 5 days ago
- 9 min read
Updated: 21 hours ago

تهران دو وجه متفاوت دارد. روزهایی دارد که هر لحظهاش آبستن واقعه و معجزه است، و روزهایی که کسالتبار است؛ انگار هر لحظه به اندازه یک ساعت طول میکشد. از بی حوصلگی به قوطی خالی لگد میزنی و در همان چند ثانیه چند خاطره را مرور میکنی، نگاهت هنوز دنبال قوطی است و قوطی همچنان در حال چرخیدن. انگار که ساعت ها میچرخد. این وجه رازآلود تهران است؛ شهری که نمیدانی فردا صبح، وقتی از خواب بیدار میشوی، با چه نوع روزی روبهرو خواهی شد.
****************************************************************************************
آن روز هجدهم دیماه ۱۴۰۴ بود. چند روزی میشد که اعتراضاتی در گوشهوکنار شهر دیده میشد، اما برای احسان همهچیز همچنان در رخوت میگذشت. نویسنده بود و برای روزنامهها و مجلهها مقالههای ادبی و اجتماعی مینوشت. سیوپنج سال داشت، اما چون همیشه رسمی و اتوکشیده بود، اغلب سنش را بیشتر حدس میزدند. همیشه سعی میکرد لبخندی بر لب داشته باشد؛ حتی تلاش میکرد تمام صورت و چشمهایش هم بخندند، اما همه میفهمیدند این لبخند تصنعی است.
هوا داشت تاریک میشد. برای امشب فراخوان داده بودند و پیشبینی میشد آدمهای بیشتری برای اعتراض به خیابان بیایند. اما احسان میترسید به خیابان برود. فکر میکرد میشود با این عذاب وجدان کنار آمد؛ مثل همه کارهای نکردهی دیگر. مثل اینکه با وجود علاقهاش، هرگز سگی را نوازش نکرده بود، هرگز روی پنجرهی آپارتمانش برای پرندگان دانه نریخته بود، چون فکر میکرد کثیفکاری میشود. هیچوقت داستانی ننوشته بود، و سارا… هیچوقت به سارا نگفته بود که دوستش دارد. این هم یکی دیگر، شبیه همهی آنها.
داشت به سارا فکر میکرد که صدایی از کوچه رشتهی فکرش را برید. سرش را از پنجره بیرون برد. دید ده دوازده نفر در حال فرارند؛ معترضانی که از دست مأموران میگریختند. وحشتزده زنگ همهی آپارتمانهای کوچه را میزدند. در همان تاریکی، و با همان چشمهای کمسویش، میتوانست وحشت را ببیند. میدید که هر درِ بستهای حکم مرگ را دارد.
از پلهها پایین دوید. درِ آپارتمان را باز کرد و صدا زد:
«زود باشید، بیاید داخل.»
یکییکی، بیصدا وارد آپارتمان شدند و از پلهها بالا رفتند. وقتی وارد میشدند، هنوز ترس در چشمهایشان بود؛ شاید به او هم اعتماد نداشتند. وقتی آخرین نفر وارد شد، سرش را بیرون برد تا مطمئن شود کسی جا نمانده. همان لحظه پسر نوجوانی را دید که هنوز میدوید.
احسان داد زد:
«بدو! زود باش.»
****************************************************************************************
صدای شلیک جملهام را برید. مأمور پلیسی بود که بیهدف شلیک میکرد. پسر نوجوان به سمت در خانه میدوید و چند گلوله به سمتش شلیک شد. پسر لغزید، روی زمین افتاد، خودش را کشاند و بالاخره به در رسید.
وارد شد. در را بستم و صدای شلیکها پشت در ماند.
رنگ از صورتش پریده بود و بهسختی نفس میکشید. گفتم: «از اینجا برو پایین، توی گاراژ قایم شو… برای من دردسر میشه.»
پسر لاغراندام و سبزهرو بود. به نظر پانزده–شانزدهساله میآمد. کاپشنی که به تن داشت از جثهاش بزرگتر بود. تکان نخورد. انگار پاهایش فرمان نمیبرد. همانجا ایستاده بود. تازه آنوقت متوجه شدم کاپشنش از خون خیس شده است.
میدانستم تیر خورده، اما مدام میپرسیدم: «چی شده؟»
پسر چیزی نمیگفت. دستپاچه شده بودم. خونریزی شدیدتر میشد. دستم را دور گردنش انداختم و او را به سمت آسانسور بردم. با هم بالا رفتیم و وارد خانه شدیم. پسر همانجا، نزدیک درِ ورودی، روی زمین نشست. لبهایش میلرزید.
دور خودم میچرخیدم. نمیدانستم چه کار باید بکنم. هیچچیزی از کمکهای اولیه و بستن زخمها بلد نبودم. فقط ایستاده بودم و نگاهش میکردم.
پرسیدم: «اسمت چیه؟» جوابی نداد.
برای او آب آوردم. وقتی آب را نوشید، نفسش منظمتر شد. شروع به گریه کردن کرد؛ به اندازهی هر دوی ما گریه کرد، شاید هم بیشتر. تمام مدتی که دنبال چیزی برای بانداژ میگشتم، گریه میکرد. چیزی در خانه نبود. بالاخره تکهپارچهای پیدا کردم و زخم را بستم.
وقتی زخمش را بستم، انگار تازه اعتماد کرد. با چشمهایش تشکر کرد. وقتی به چشمانم خیره شد، از جا پریدم. چهرهاش عوض شده بود. چشمهایش کشیدهتر به نظر میآمد، موهایش کوتاهتر بود. در ذهنم او را پسری سبزهرو با موهای بلند به یاد داشتم. حتی مطمئن نبودم دختر است یا پسر. شبیه دخترها هم بود. شک کرده بودم که دختر باشد.
پرسیدم: «اسمت چیه؟» گفت: «امیر.»
با خودم گفتم شاید از شدت استرس و ترس، چهرهاش را درست ندیده بودم، یا او را با فرد دیگری که به آپارتمان آمده بود اشتباه گرفته بودم. گفتم: «من هم اسمم احسانه. الان نمیتونم تو رو به بیمارستان ببرم. ممکنه بیمارستان تو رو به پلیس معرفی کنه. سعی میکنم به چندتا از دوستام زنگ بزنم و یه دکتر مطمئن پیدا کنم.»
به سراغ موبایلم رفتم و شمارهی پسرعمویم مازیار را که دکتر بود گرفتم، اما جواب نداد. بعد شمارهی دوست قدیمیام، شاهین، را گرفتم؛ او هم جواب نداد. آنوقت متوجه شدم هم اینترنت قطع است و هم تلفن.
احساس سرگیجه داشتم. کنار امیر نشستم، شاید حالم کمی بهتر شود. گفتم اینترنت و تلفن را قطع کردهاند و احتمالاً تا یک ساعت دیگر وصل میشود؛ دفعهی قبل هم همینطور بود. پرسیدم: «توی همین محل زندگی میکنی؟
جواب داد: نه. حدود یک سال میشود که از جنوب به تهران آمدهام. اسم شهرمان غیزانیه است، در خوزستان. برای کار آمدم. حالا توی یک کارواش نزدیک میدان محسنی کار میکنم و شبها هم همانجا میخوابم. جایی نداشتم بروم. همین هم غنیمت بود.
امشب با چند نفر از بچهها رفته بودیم پارک لاله. اولش فقط قدم میزدیم. بعد دیدم مردم دارند جمع میشوند. صداها زیاد شده بود. ایستادم، نگاه کردم، و بعد بدون اینکه با کسی حرف بزنم، به جمعشان اضافه شدم. فکر میکنم برای اولین بار بعد از سالها خوشحال بودم. واقعاً خوشحال. حس میکردم به جایی تعلق دارم. انگار وسط آدمها هستم، نه بیرونشان.
این خیابان و این پارک هیچوقت مال من نبودند. همیشه حس میکردم زیادیام. اگر کسی نگاهم میکرد، از روی نفرت بود؛ انگار وجود من، لباسهای کهنهام، شهر را زشت میکرد. همین حس را توی کارواش هم دارم. وقتی ماشینهای لوکس را میشویم، بویشان میزند توی صورتم و یاد زندگیهایی میافتم که نداشتم. یاد اینکه پدرم اصلاً ماشین نداشت ما را ببرد مسافرت. با این حال، تا جایی که میتوانم چرک و کثیفی را از ماشین پاک میکنم. نه از سر دلسوزی؛ چون میدانم شاید آخرش مشتری دلش بسوزد و انعامی بدهد.
اما امشب فرق داشت. حس میکردم من هم جزئی از این مردم شدهام. انگار دل همهمان پر بود از زندگیهایی که این حکومت از ما گرفته. برای اولین بار فکر کردم من هم صدا دارم. شاید اینبار صدایم شنیده شود. دیگر آن کسی نبودم که خیابان را زشت کرده باشد. شبیه بقیه بودم. خوشترین ساعتی بود که یادم میآید.
نمیدانم چه شد. فقط یادم هست چند نفر بالای یک ساختمان شروع کردند به تیراندازی. صداها پشت سر هم آمد. دیدم چند نفر جلوی چشمم افتادند روی زمین. مردم هر کدام به سمتی میدویدند. من جایی را بلد نبودم. دوستانم را هم گم کرده بودم. ترس افتاده بود به جانم. فقط دنبال چند نفر غریبه دویدم. نمیدانستم کجا میروم. همینطور دویدم تا رسیدم به کوچهی شما.
راستی فکر میکنی این زخم تا فردا خوب میشه و میتونم سرکار بروم؟ اگر فردا سر کار نروم، ممکن است صاحب کارواش اخراجم کند.
جواب دادم که نمیدانم. بعید میدانم تا مدتی بتوانی سرِ کار بروی. گفتم امشب تو را به بیمارستان میبرم و فردا با صاحب کارت صحبت میکنم.
امیر بهشدت نگران شد. گفت نمیتواند. گفت همین هفتهی پیش محمد مریض شده بود و نتوانسته بود سر کار بیاید. صاحب کارواش یکی دیگر را جای او آورده بود. وقتی محمد برگشته بود، دیده بود وسایلش جلوی در است. گفت:
«آقا احسان، وضع ما مثل شما خوب نیست. خونهی قشنگی داری. کارت چیه؟»
گفتم این خانه اجارهای است و برای چند جا مطلب مینویسم؛ برای مجلهها و روزنامهها. کتاب هم ترجمه میکنم. گفتم تقریباً تمام درآمدم آخر ماه صرف اجارهی همین خانه میشود.
امیر پرسید:
«نویسندهای؟»
چیزهایی مینویسم. تا از مقالههایم را میدهم که بخوانی. البته فریب ظاهر متنها را نخور؛ به نظر جسورانه میآیند، اما در زندگی آدم بسیار محافظهکاری هستم.همیشه دوست داشتم بهجای مقاله رمان بنویسم، اما میترسم شروع کنم و دیگران قضاوتم کنند. حتی امروز هم در خانه نشسته بودم و جرأت نداشتم از کنار تجمعها رد شوم. راستش را بخواهد، نویسندگی دیگر راضیام نمیکند. مدتی است دوباره درس خواندن را شروع کردهام و با یکی از استادهای دانشگاه روی یک پروژهی تحقیقاتی کار میکنم؛ دربارهی راهحلهایی برای بیکاری در جامعه.
امیر پرسید:
«چرا بیکاری؟»
گفتم اتفاقاً سارا، همکارم در دفتر روزنامه، همین سؤال را از من پرسیده بود.
گفته بود: «چی شد یهو بیکاری؟»
من شانه بالا انداخته بودم و گفته بودم: «کنجکاوی.»
بین خودمان بماند، از گفتن دلیل واقعی طفره رفته بودم. از قضاوت شدن میترسیدم.
حقیقت این بود که میخواستم بگویم به این موضوع علاقهمند شدهام چون دلم میخواهد جهانی دیگر را تصور کنم؛ جهانی که در آن زندگیها اینقدر راحت زیرِ رنج نداشتن کار له نشوند.
میخواستم بگویم در زندگی لحظههایی هست که آدم را میسازند، بیآنکه خودش بفهمد. میخواستم آن خاطرهی قدیمی را تعریف کنم: پدرِ همکلاسیام حسین در یک کارگاه خیاطی کار میکرد. یک روز از کار اخراج شد. چشمهای پدرش خیلی کمسو بود؛ تقریباً نابینا. احتمالا به خاطر همین اخراج شده بود. بعد از اخراج، حسین روزبهروز فقیرتر شد و بعد از مدتی، از خجالت لباسهای کهنه و پارهاش، دیگر به مدرسه نیامد.
میخواستم بگویم از همان روز تصمیم گرفته بودم فرزندِ تمام انسانهایی باشم که از بیکاری رنج میکشند؛ پدرِ همهی کودکانی که فقر، پیش از بزرگ شدن، آنها را پیر میکند؛ و برادرِ تمام حسینها
امیر گفت: «چرا اینها را بهش نگفتی؟»
دهانم باز نشد. سارا حتماً میخندید و میگفت: «تو خودت توی یه لا قبا از پسِ خودت برنمیای. همین الان منو دوست داری و جرأت گفتنشو نداری. پدرِ همهی بچههای دنیا بودن بخوره تو سرت.»
و راست هم میگفت.
امیر دوباره پرسید: «واقعاً نویسندهای؟»
گفتم نویسندهام، اما این نوع نوشتن را دوست ندارم. دوست دارم رمان بنویسم.
پرسید: «چرا نمینویسی؟»
گفتم ایدهای به ذهنم نمیرسد. یعنی ایدهها میآیند، اما همهشان کلیشهایاند. دوست ندارم شعاری بنویسم. دوست دارم مثل صمد بهرنگی داستان بنویسم؛ طوری که کودکِ فقیر قبل از مأمورِ ادارهی سانسور مفهومش را بفهمد.مبینی؟ همیشه یک سر دارم و هزار سودا.
امیر پرسید: «تنها زندگی میکنی؟ سارا کیه؟»
گفتم تنها زندگی میکنم. چند سالی است تصمیم گرفتهام منزوی باشم. میدانی، آدم وقتی منزوی میشود، کمتر آسیبپذیر میشود. یک روز تصمیم گرفتم بهطور هیولاواری از همهچیز فاصله بگیرم تا از دیگران آسیب نبینم. اما بین خودمان بماند، از وقتی سارا را دیدهام، تصمیم گرفتهام عوض شوم. سارا قلب بزرگی دارد. همان کسی است که دوست دارم روزهای خوب و بد را با او بگذرانم. حتی گاهی وقتی یک خبر خوب میشنوم، مطمئن نیستم واقعاً اتفاق خوبی افتاده یا فقط خیال کردهام. آدم به یک نفر نیاز دارد که تأیید کند خبر خوب بوده؛ و سارا همان آدم است. یکی باید باشد که به تو اطمینان بدهد هنوز دنیا قشنگه.
امیر لبخندی زد. انگار حالش کمی بهتر شده باشد، با صدای آرام شروع به خواندن کرد:
یه معشوقه میخواستم
یه معشوقه میخواستم
میخواستم که بگه دریا قشنگه
آی بگه صحرا قشنگه
آی بگه فردا قشنگه
همینطور که میخواند، ناگهان حالش بدتر شد. دوباره بهسختی نفس میکشید. صورتش دوباره همانطور شده بود که کنار راهپله دیده بودم؛ سبزه، با موهای بلند. گیج شده بودم. نمیدانستم خواب میبینم یا نه. دوباره برایش آب آوردم. چشمان درشت و نافذش از قبل هم مصممتر به نظر میرسید. با صدایی که انگار از ته چاه میآمد گفت: «ممنون که کمکم کردی. بذار بخوابم. فردا حتماً باید سر کار برم.»
خوابیده بود. شنیدم کسی محکم به در خانه میکوبد و فریاد میزند: «کثافتها، در رو باز کنید!»
امیر را صدا کردم که بیدار شود. گفتم: «پاشو، باید یه جایی قایمت کنم.»
دیدم نفس نمیکشد. هرچه تکانش دادم، بیدار نشد. نبضش را گرفتم؛ نمیزد. فریاد زدم: «نه… تو چرا باید بمیری؟ تو از مرگ چی میدونی؟ این جلادها همهی زندگیتو تباه کردند و آخرش هم همون زنده موندن رو ازت دریغ کردند. طاقت بیار. الان بلندت میکنم و میبرمت بیمارستان…»
اما امیر مرده بود.
صدای در بلندتر شد: «در رو باز کنید!»
بیتفاوت به صدا، در آغوش امیر دراز کشیدم و گریه کردم.
****************************************************************************************
امیر در بازداشتگاه نشسته بود. تعداد بازداشتیها آنقدر زیاد بود که کسی نمیتوانست پایش را دراز کند و همه مجبور بودند همانطور نشسته چرت بزنند.
معین پرسید:
«جنوبی هستی؟»
امیر گفت:
«از کجا فهمیدی؟»
معین گفت:
«از لهجهات کاملاً مشخصه. تو رو چطور گرفتن؟»
امیر گفت:
«توی یکی از کوچهها از دست مأمورها فرار میکردم که یک نفر صدایم کرد و گفت برم داخل خانهاش. همین که داشتم وارد میشدم، یکی از مأمورها شروع به شلیک کرد. احسان جلو آمد و دستم را گرفت که زودتر بروم داخل، اما به او تیر خورد. اسمش احسان بود. زخمی بود. با هم تا خانهشان رفتیم، اما بعد از چند دقیقه حالش بدتر شد و فوت کرد. جانم را مدیونشم.»
گونههای امیر خیس شده بود و گریه میکرد.
معین جا خورد.
«احسان؟ همین محله بود؟»
امیر گفت:
«آره، توی امیرآباد. عینکی بود، میگفت نویسنده است. موهایش فر بود.»
معین گفت:
«فکر میکنم میدانم کی بود. دورادور میشناختمش. من هم اهل همین محلهام. ولی راستش بهش نمیاومد اینقدر شجاع باشد.»
امیر گفت:
«آره، خودش هم نمیدانست قهرمان است. اتفاقاً آن چند دقیقهای که توی خانه با هم بودیم، مدام هذیان میگفت. میگفت همیشه ترسو بوده و از دختری به اسم سارا حرف میزد.»
چشمهای معین پر از اشک شد. گفت:
«نه، به خاطر جراحت هذیان نمیگفت. سه سال بود که اینطوری شده بود. پرتوپلا زیاد میگفت. گاهی بچهها مسخرهاش میکردند.»
مکثی کرد و ادامه داد:
«چیزی که من شنیدهام این است که توی جنبش مهسا، دختری به اسم سارا توی خیابان تیر خورده بود. سارا هم اهل همین محل بود و من کمی میشناختمش. دختری با چشمهای کشیده و موهای کوتاه. احسان صدای مأمورها را همان حوالی شنیده بود و ترسیده بود. بهجای کمک کردن به سارا، فرار کرده بود. فردای آن روز اسم سارا را بین کشتهشدهها دیده بود. از آن به بعد دیگر عادی نشد و خودش را مقصر مرگ سارا میدانست. اصلاً نویسنده نبود. با خودش حرف میزد و داستان میساخت. فکر میکرد در دفتر روزنامه کار میکند، در حالی که کاملاً بیکار بود.»
امیر، بعد از اینکه گریهاش تمام شد، گفت:
«راستی، میدانی کی ما را آزاد میکنند؟ من باید برگردم سر کار، وگرنه اخراج میشوم.»



Comments